پنجشنبه

حفظ ظاهر

شخصیت­های سینما و تلویزیون(وحتی ادبیات) ایرانِ معاصر به حد ترحّم احمق و باورناپذیرند. آنچنان هستی خود را در ساده­ترین نشانه­های کلامی وتصویری وتوصیفی عرضه می­کنند و به خورد تماشاگر می­دهند که مخاطب جز تعجب و اندکی خنده عاقل اندر سفیه واکنشی درخور نمی­یابد...
آدم بد، آدم خوب، آدم شریف، آدم پست، حتی آدم خاکستری در همان آغاز تکلیف­معلوم است. از اسم و لباس و ریش و تکیه کلام گرفته تا دکور اتاق و نور صحنه و همه چیز در ظاهر خلاصه شده است. بروز باطن در ظاهر با اصول درام و زیبایی شناسی اثر هنری مغایر است؛ ناسلامتی قرار است با ساختن شخصیت مخاطب با تجربه­ای ناآشنا وغیر قابل حدس مواجه شود! بعید است ریشه این شیوع در آثار هنری به فهم هنرمندان یا غفلت آنها از اصول هنری پدید آمده باشد.اگر کمی دقت کنیم این رفتار دامنگیر جامعه نیز هست. در جايی که سالهاست من معاشرم «حفظ ظاهر» به مثابه ناموس این جماعت شده است. نه اینکه علناً بگویند درباطن آدمی هر غلطی خواست باشد، بلکه چون دست هیچ­کس به درون آدم­ها نمی­رسد، تظاهر به رفتارها و نشانه­های چشمی حرف اول و آخر شناخت، احترام، امتیاز، اعتبارودنیا و آخرت را می­زند. خوب در این وضع خبری از شخصيت نیست. و همه آدمها تيپاند؛ عین سینمای معاصرمان! همه آن چیزی هستند که بقیه انتظار دارند، نه آنچه باید باشند یا خودشان می­خواهند. این جماعت که اشاره کردم حداعلی در این سلوک­اند که جامعه و هنر به آن مبتلایند. این شیوه بهترین، امن­ترین، پرسودترین و ساده­ترین راه برای معامله سعادت دنیاست. حفظ و بقا و دوام در بازار، سیاست، دانشگاه، ورزش و... ایمان به حفظ ظاهر وتعبد به آن در هر حالی است. فرقی نمی­کند در چه جماعتی باشی؛ مذهبی یا سکولار، دولتی یا روشنفکر، درویش یا دنیا طلب! گویا این جامعه کارگزاران، راهنمایان، و افرادی براساس اصول متظاهرانه وریا کارانه متناسب با سرویس­های گوناگون اجتماع طراحی وتربیت کرده­ تا انتظارات دنیوی و اخروی خود را دریافت کند. و چه پیش می­رود! و همه چیز را به سلیقه منحصر به فرد خود تولید و به جهان عرضه می­کند. وای به حال کسی که یا این اصول را بلد نیستند یا ناتوان از انجام آنند...

ماجرای حسني....

- حسني را برداشتند..
فکر کردم خيلي دير .. ولي با لاخره او هم رفت لابد کاردست خودش داده و الا نبايد تا دم مرگ کنار ميرفت..
- برنامه‌اش را ديدي؟
تازه دوزاري‌ام افتاد! فرزاد حسني را مي‌گويد..من را باش به کدام حسني فکر مي‌کردم! مملکت مار ا ببين گرفتار حسن‌ها و حسني ها شده؟ از حسنک وزير تا حسني امام جمعه وحسني مجري و سيد حسني که منتظر مژده‌اش هستيم و...
اما اين حسني (منظورم فرزاد است) از همه شيرين ‌تر بود. کاري به غرور و خودخواهي‌هايش ندارم. من هم از موارد زيادي از برخوردهايش بدم ميآمد. اما برکناري، اخراج، يا هرچيز ديگر برخورد زشتي بود، حتي دردناک. حسني با تسلطي که به ظواهر ديني مثل احکام وتاريخ و باورهاي اعتقادي داشت و به خوبي آنها را به کار مي‌گرفت نقشي بهتر از بيشتر روحانيوني داشت که در تلويزيون حرف مي‌زدند. برنامه کوله پشتي بدون حسني معني ندارد. او چندين سال براي برنامه و ارتباط با مهمانان که اتفاقا مهمانان قابل‌تري در مقايسه با برنامه‌اي مثل شب شيشه‌اي بودند تلاش کرد ومخاطبان متنوعي دست و پا کرد. آدمي با اين همه خدمت (کاري ندارم اعتقاد داشت يا رياکارانه بود،چنانچه درمورد حتي ضرغامي هم نمي‌توان چنين قضاوتي کرد.) چنان کنار زده مي‌شود که گويا تابحال فقط برنامه هاي غير اخلاقي اجرا مي‌کرده و کاري جز بي عفتي نمي‌ کرده! شک ندارم فتنه اصلي به شيوه مرسوم اين سرزمين زير سر حسودان او بوده است. اما اين ماجرا براي بار صدم ظرفيت محدودمان را به صوررتمان زد و با فحش به ما گفت چقدر سبک و کم ظرفيتيم. از بزرگترين آدم ها تا کوچک‌ترينشان فقط تا زماني قابل اسم بردن هستند که به کار ما بيايند. مثال‌هايش را شما بزنيد!
البته من هم حالم از دختر، پسرهايي که براي اندام نمايي به شهر مي آيند، خوشم نمي‌آيد، من هم معتقدم لباس هم مثل برخي چيزهاي ديگر بايد قانون داشته باشد، اما برخوردهاي انتظامي هيچ فايده‌اي ندارد، چنانچه پيداست. اين هياهو هيچ تأثيري بر اوضاع نداشته وبيشتر به نفع همين دختر پسرها شده ، همانطور که برکناري ، در دراز مدت به نفع حسني مي شود! در اين ميان فقط از بين رفتن احساس و توهين به کساني است که به حجاب باور دارند...باقي مي‌ماند.
از استادي(که خودش فعلاً درکويت زندگي مي‌کند) شنيده بودم ؛ هر کس به اين سيستم خدمت کند احمق است! البته فکر نمي‌کنم حسني احمق باشد، بلکه ما احمقيم که به اين سازها مي‌رقصيم....

برگمان، مشکيني وآنتونيوني!

مرگ باعث توجه به خيلي از چيزها مي‌شود که در زندگي معمولاً از ان غافليم و چه بسا اختلافات و دشمني‌هايمان نيز از روي همين چيزهاي ساده پيدا شود. نمي‌خواهم وارد بحث‌هاي فلسفي وپلوراليک شوم اما آيا تا بحال به دلايل اختلافات مذهبي وقومي فکر کرده‌ايد؟ سوء ظني که بين دانشمندان تجربي وعالمان ديني وجود داشته ودارد، يا عدم تفاهم هنرمندان با خيلي از صاحب‌نظران ديگر ، چطور؟ خوب، روشن است که برخي از اين موارد که ذکر کردم اختلاف ماهوي باهم دارند اما به نظر من و با توجه به آنچه در اين روزها و سالها مي‌بينم و مي شنوم همه اينها در يک چيز اشتراک نظر د ارند که البته خيلي به مباني علمي و معرفتي آنها هم ارتباط ندارد، بلکه به نحوه تلقي و ارتباط آنها به يکديگر مربوط است؛ بسياري از آنها حتي حاضر به شنيدن وخواندن حرف هم نيستند و چه بسا به مرگ هم راضي و از باشنيدن خبر آن خوشحال هم بشوند! آنها در تمام عمر پر فراز و نشيب خود حتي راضي به شنيدن کلمه‌اي درباره هم نشده‌اندوهر کس به کار خود که شامل طرد و انکار و محکوم کردن هم مشغول بوده اند. عين خطوط موازي که هرگز به هم نمي‌رسند! هيچکس ديگري را قبول ندارد مگر اينکه از چهارچوب تنگ ذهني هم عبور کنند. اين وضعيت به کل جامعه امروز ما نيز سرايت کرده و وضعيت عجيبي بوجود آورده است. دراين‌باره بعداً مفصل ‌تر خواهم نوشت، اما آنچه امروز باعث آغاز چنين بحثي شد، مرگ چند شخصيت که به هم ربطي ندارند در فاصله يکي دو روز است: آيت‌الله مشکيني، استاد اخلاق وبرگمان و آنتونيوني فيلمسازان دهه 60 اروپا! بعيد مي‌دانم آن دو فيلمساز شهير هرگز در عمزشان نام اين استاد اخلاق را شنيده باشند و اسن استاد اخلاق هم هرگز اثري از آنها را ديده باشد! حتماً خواهيد گفت اين دو نفر چه نسبتي با هم دارند؟ وچرا بايد از هم با خبر باشند؟ آنقدرها هم بي ارتباط نيستند هرسه در انديشه انسان و دغدغه هاي زندگي انساني و پيوند او با دين و معنويت بودند. البته در دوره‌اي که آنها جوان تر بودند. چراکه مشکيني جوان و نويسنده تقريظ بر شهيد جاويد وبرگمان توت فرنگي هاي وحشي و آنتونيوني بلوآپ خيلي با آنجه در سال هاي آخر از آنها ديده شده مثل اروس وساراباند به اندازه جلوه سياسي مشکيني غير قابل تحمل است. واقعاً اينکه استاد اخلاق ما نورزمستاني وپرسونا وتخم مار را ديده باشد، انتظار زيادي است ، اما تصور تغيير نگاه او به جهان دورتر وسوسه انگيز است ونيز تصور آشنايي برگمان با معرفت اسلامي و ايراني! اما هم اين خيال ها در لاک ناآگاهي وسوءتفاهم مقبور مانده است.
يک مثال ديگر ؛ هيچ مي دانستيد امير کبير مرد طلايي دوران طلايي ايران با شيخ مرتضي انصاري فقيه ساختار شکن، هم عصر بوده اند؟ اما آنها هرگز حاضر به همفکري وحتي ديدار با هم نشده‌اند؟ تصور همراهي اين دو نفر و تأثير شگرفي که مي توانستند بر دين و فرهنگ و سياست اين مرز و بوم بگذارند قابل اندازه گيري نيست. چرا که کم وبيش يک قرن بايد مي‌گذشت تا در دوران مشروطيت آن کارهاي نکرده و نشده با هزينه سرسام‌آورتري آغاز شود. تفکر اصلاح گرانه و ترقي خواهانه امير به همان اندازه‌‌اي اهميت دارد که انديشه ضد اخباري وعقل‌گراي شيخ که در آن دوران غريب به سختي توانست بر هژموني انحرافي و متحجري که با کمک سلطنت قاجاري بر ايران سيطره افکنده بود غلبه کند.خوب ! حتماً درباره پيوند دين و توسعه در اين مملکت و علل ناکامي مردان اصلاح طلب در تاريخ معاصر بهتر از من مي دانيد! به نظر من سوء تفاهم وبي اطلاعي و اندکي خودخواهي باعث شده مردان بسياري که در اين سرزمين توانايي حرکت و اصلاح داشته‌اند عملاً در برابر آن بايستند. مثال‌هاي ان اکنون پيش روي ما نيز خود نمايي مي‌کند! به ماجراهاي ده سال اخير بنگريد مخالف و موافق ، آخوند و روشنفکر ، حزب‌اللهي و سکولار به فکر هم توجهي ندارند . چه بسا اصلاً سخنان يکديگر راهم نشنوند و نخوانند، اما تکليفشان ازقبل در برابر هم روشن است! احمق نيستم که بخواهم همه را در ايده‌آلهايم در يک صف وبي اختلاف ببينم، اما حرکت موازي اجراء يک جامعه، بي ارتباط باهم وبه راه خود باعث درجا زدن و کوبيدن به طبل هاي دشمني و اختلاف مي شود. چنانکه امروز ما هستيم...

چهارشنبه

بحران تازه یا همیشگی?

این روزها سینمای ایران در بحران تازه اما تکراری به سر می برد. استعفای برخی از مسئولان دولتی که همزمان با توقیف "سنتوری" و زمزمه توقیف چند فیلم دیگر روی داده باعث علنی تر شدن بحران همیشگی سینمای ما شده است. این وضعیت شبیه "شاه میران" در تاریخ این مملکت است که البته در انتخاب شاه جدید دعوا و کشتار نمی شود بلکه تا رئیس جدید اوضاع را در دست بگیرد مدتی بلاتکلیفی و رکود حاکم می شود. کاملاً طبیعی بود که "رضاداد" باید با روی کار آمدن رئیس جمهور جدید استعفا می داد، نه اینکه با سیاست ها و افکار رئیس جمهور قبلی همراه بود، به این دلیل معنی ندارد در این دولت فردی سکان اجرایی سینما را در دست داشته باشد که در حلقه نباشد و از "مرشد" حرف نشنود و پیروی نکند! انتصاب "اربابی" هم از عجائبی بود که زودتر از این انتظار پایان مهلت ان می رفت. اما واقعاً مشکل سینمای ما کجاست؟؟ آیا مسیحا نفسان این حلقه که خیلی هم ادعا دارند می توانند کاری پیش ببرند؟ به نظر می رسد مشکل بسیار عمیق تر از این هاست و این آقایان هم بعد از مدتی تندروی مجبور به تن دادن به برخی کارهایی می شوند که امروز به آن انتقاد می کنند. صد البته با توجیهات عجیب و غریب! موضوع اصلی خود سینماست که موضع قهر و آشتی با آن برقرار است. هنوز هم معلوم نیست آقایان سینما و همچنین تئاتر وموسیقی و....را می خواهند یا نه؟ ایا حاضراند بهای پاسخ صریح خود را بپردازند یا نه؟سينما و تلويزيون در سال‏هاى پس از انقلاب، در موقعيت دوگانه‏اى قرار گرفتند؛ يعنى هم با فروپاشى و بازيابى هويت و هم با انتظارهاى فوق‏العاده‏اى، در ميان لايه‏هاى گوناگون جامعه، روبه‏رو شدند. در واقع، انقلاب سبب شد تا سينما و تلويزيون، در همه جنبه‏هاى تماتيك، شماتيك و حتى نيروى انسانى و فنى، در جريان يك دگرديسى قرار گيرند و طبيعى بود كه بسيارى از سينماگران و سيماگران قديمى، دوره‏اى را در فترت و سكوت، به سر برند. اين وضعيت، فرصتى را در اختيار افراد تازه‏اى قراد داد تا براى پاسخ دادن به انتظارهاى انقلابى، پا به ميدان بگذارند. تئورى‏هاى جديد، سياست‏هاى جديد و شعارهاى تازه، راه را به سينماى انقلاب نشان داد. مطالعه تاريخى دگرگونى‏ها و بررسى سياست‏ها و نگرش‏هاى مديران دوره‏هاى گوناگون سيما و سينما، در اين سه دهه، نشان دهنده منحنى رشد و حركت پيشرو سينماى ملى و رسانه ملى، نسبت به سال‏هاى پيش از انقلاب است. رشد توليدات سينمايى و شبكه‏هاى تلويزيونى، دست‏يابى به جايگاه معتبر در سينماى جهان، رشد آموزش دانشگاهى و كشف استعدادهاى جوان و مانند آن، از نشانه‏هاى مهم اين تحول هستند. رفته رفته آدم‏هاى قديمى نيز به صحنه بازگشتند و با بازيابى و همسويى با نسل جديد، همكارى كردند؛ ولى مشكل سينما و تلويزيون در تعريف دوباره خود و رويارويى با جامعه، همچنان پابرجا ماند.البته در بدنه سينما، مشكلات جديدى پديد آمد كه با وجود همه موفقيت‏ها و تحسين‏ها، نمى‏توان مدعى شد كه سينمايى ملى، با هويت تعريف شده داريم؛ زيرا نشانه‏هاى ضعف بر بدنه نحيف اين سينما، به اندازه نشانه‏هاى موفقيت، هويداست. از ضعف‏هاى بنيادين تئوريك جريان نقد، مشكلات فيلم‏نامه‏نويسى و قطع ارتباط با ادبيات كهن و مدرن گرفته تا كاستى‏هاى فنى، كمبود سرمايه، مشكلات صنفى، ضعف توليد، نبود تهيه كنندگان حرفه‏اى در سينما، كمبود يا نبود سالن‏هاى سينما، حذف سهم سينما در سبد هزينه‏هاى خانواده، كپى‏هاى بى‏حساب و غيرقانونى و نگرانى‏هاى درونى اهالى سينما از محدوديت سوژه و موضوع و رشد جريان سطحى و ساده‏نگرى يا ابتذال.حل اين مسائل، نه به سادگى انجام مى‏شود و نه مى‏توان يك تنه درباره برخى يا حتى يكى از آنها، به داورى و ارائه راه حل پرداخت؛ ولى عجيب‏تر اين است كه معمولاً به حل اين مشكلات، توجه زيادى هم نمى‏شود. در حقيقت، اين يكى از موقعيت‏هاى دوگانه‏اى است كه سينما و سيما، از آغاز با آن روبه‏رو بوده‏اند. در ميان سياست‏مداران، احزاب، روحانيان و حوزه‏هاى علميه، دانشگاهيان، روشن‏فكران، نوسيندگان، اديبان و بالاخره توده مردم، انتظارهاى فوق‏العاده و متعارضى از سينما پديد آمده است. مصداق‏هاى اين انتظارها را مى‏توان در واكنش به فيلم‏ها و سريال‏هايى ديد كه با وجود همه مشكلات، توليد شده‏اند؛ حتى مى‏توان در مواردى، واكنش‏هاى اين قشرها را مشابه رفتارهاى پيش از انقلاب، ارزيابى كرد. احزاب و جريان‏هاى سياسى، از سينما، براى تبليغ شعارهاى خود دعوت مى‏كنند و در عوض، وجود انتقادهاى ساده سياسى و حتى سينماى اجتماعى را نيز در مواردى با سياست‏هاى خود در تعارض مى‏بينند. استادان و صاحب نظران علوم انسانى و دانشگاهى نيز برخى برنامه‏هاى سينما و فيلم‏هاى سينمايى را بدآموز، غيرعلمى و داراى تأثير بد، ارزيابى مى‏كنند. كمتر روان‏شناس، جامعه‏شناس و اقتصاددانى است كه منتقد جدى سيما نباشد. در ميان روحانيان و عالمان حوزه نيز سينما و سيما، در مواردى خلاف شرع و اخلاق تلقى مى‏شوند و درباره محتواى فيلم‏ها، موسيقى، بازيگران و حتى زمان پخش برنامه‏هاى سيما، انتقادهايى وجود دارد. از سوى ديگر، روشن‏فكران و نويسندگان، به نوعى با سينما و تلويزيون قهر كرده‏اند و برنامه‏ها و فيلم‏هاى آن را تصنعى، عامه‏پسند و مبتذل مى‏دانند و به ارتباط و اقتباس سينما از آثارشان، روى خوشى نشان نمى‏دهند.مهم‏تر از همه، توده مردم هستند كه با سالن‏هاى سينما، بيگانه‏اند و به ندرت حاضرند براى تماشاى فيلمى در صف بايستند و زحمت حضور دو ساعت تماشاى فيلم را بر خود هموار كنند. درباره تلويزيون نيز مردم نظرهاى گوناگونى دارند كه به طور كلى، نشان دهنده نارضايتى و بى‏رغبتى به برخى برنامه‏هاست.نارضايتى و بى‏ميلى خود اهالى سينما و تلويزيون از فيلم‏ها و برنامه‏ها نيز حكايت جالب توجه ديگرى است؛ مثلاً جشنواره بين‏المللى فيلم فجر كه مهم‏ترين رويداد سينمايى سالانه كشور است، با انتقادها و گلايه‏هاى سينماگران روبه‏روست. بعضى كارگردان‏ها ترجيح مى‏دهند كه فيلم خود را در آن مشاركت ندهند. منتقدان نسبت به گذشته، حضورى جدى و فعال ندارند و جلسه‏هاى نقد و بررسى، پرنشاط نيست. حضور سينماگران در جشنواره، محدود به حضور ستاره‏ها شده و اين رويداد، به جشن، شباهت بيشترى يافته است.در اين ميان، براى كشف حقيقت، بايد به اصالت نياز به سينما و تلويزيون، با هويت ذاتى آنها انديشيد و نيز اين كه سينماگران در هويت‏بخشى به سينماى ملى، تا چه اندازه نقش يافته‏اند. اصولاً در وضع موجود، بضاعت سينماى ايران را در چه حد و قواره‏اى بايد ديد و از سيما چه انتظاراتى مى‏توان داشت؟ بى آن كه قصد كوچك نشان دادن اين سينما را داشته باشيم يا آن كه بى‏جهت آن را بزرگ كنيم، بايد به واقعيت بزرگى كه پيرامون ماست و همه بدون توجه به آن قضاوت مى‏كنيم، توجه شود.صاحب‏نظران كيفيت كه دانشى 70 ساله است، با وجود تنوع ديدگاه در تعريف و شيوه‏هاى دست‏يابى به آن، كيفيت را محصول عمل و عوامل انسانى - از تأمين كننده منابع اوليه گرفته تا مديران، كاركنان جزء و مصرف‏كنندگان - مى‏دانند. در حقيقت، محصولى را داراى كيفيت مطلوب مى‏شمرند كه همه كسانى كه با آن ارتباط دارند براى بالا رفتن توانايى محصول و برآوده كردن انتظارات مشترى، تلاش كنند. در اين راه، همه بايد ديدگاهى فراتر از نتيجه مقطعى - يعنى آن چه مستقيماً مى‏بينند - داشته باشند. بنابراين، تأمين كننده منابع، با آن كه هرگز مشترى را نمى‏بيند، به نيازها و انتظارهاى او مى‏انديشد. مشترى به چرخه‏اى كه محصول را توليد كرده و مدير و كاركنان نيز به بهبود مستمر و رضايت مشترى و آموزش خود فكر مى‏كنند.با اين تفصيل، ارتقاى سينما و تلويزيون ما در برآوردن انتظار قشرهاى گوناگون، چگونه عملى مى‏شود؟ بالا رفتن هميشگى انتظارهاى جامعه، از نظر كيفى و كمى، با توجه به رشد و گسترش ارتباطات و محصولات رقيب (ماهواره‏اى، اينترنتى و...) و ارتقاى سطح هوش و دانش جامعه، طبيعى است؛ ولى توقع‏هاى ثانوى و خارج از توان فنى و هنرى موجود، پيش از آن كه سينماگران را به رشد بيشتر وادار كند، آنان را دچار روزمرگى و حركت بر خطى ساده و شعارى خواهد كرد. توقع‏هاى ثانوى را مى‏توان در نگرش‏هاى شخصى، صنفى و منطقه‏اى ديد كه ريشه بسيارى از آنها بر پايه كاستى‏هاى سيستم و ضعف‏هايى در ساختار خانواده و جامعه استوار است و حتى ممكن است برخى انتقادها و انتظارها، از سوءتفاهم يا اشتباه برخيزد. درك نادرست از ماهيت سينما و تلويزيون و به طور كلى از هر اثر هنرى و رسانه‏اى كه زاييده تخيل هنرمند است، ريشه بسيارى از اين انتظارهاى غيرواقعى است. در حقيقت، هنوز بسيارى از مردم، فرق ميان واقعيت و هنر و به عبارتى ديگر، امر واقعى و امر برساخته از هنر را نمى‏دانند. تصور عمومى بر اين است كه هر چه در سينما و تلويزيون ديده مى‏شود،به منزله واقعيت صددرصد تأييد شده و داراى ما به ازاى خارجى است. ريشه تصور بدآموزى از فيلم‏ها و سريال‏ها را مى‏توان در اين نكته ديد؛ در حالى كه اساساً زبان ادبيات و هنر كهن ايرانى، آميخته با تخيل است و عالى‏ترين جلوه‏هاى تصوير خيال‏انگيز را در اشعار حافظ، فردوسى، صائب و بيدل، مى‏توان ديد.بنا بر اصول علم كيفيت، همگان در به دست آوردن كيفيت، نقش دارند. شرط دانستن و سهيم بودن در اين فرآيند، حضور يا اطلاع از چگونگى توليد يا روند ارائه آن است. توليد فيلم و كار سينما، يكى از مشكل‏ترين مشاغل جهان، رده‏بندى و ارزيابى شده است. بنابراين در تهيه يك اثر سينمايى، علاوه بر صرف هزينه گزاف، هزاران نفر و ده‏ها هزار ساعت، براى خلق يك اثر، به كار گرفته مى‏شوند؛ در حالى كه بسيارى از متوقعان، حتى يك بار هم در جريان توليد فيلمى قرار نگرفته‏اند، بلكه حتى يك بار هم به سينما نرفته‏اند. وقتى نويسندگان از سينما دورى كنند و صاحب نظران علوم انسانى، شناخت درستى از سينما نداشته باشند و در اين شرايط، اهالى سينما و تلويزيون با تحليلى كلى از اوضاع و احوال، به كلى صورت مسئله را پاك كنند، بهتر از اين، نمى‏شود كار كرد؛ يعنى هيچ بهبودى در وضع سينما و سيما به وجود نمى‏آيد. تعهد به اصول حرفه‏اى و احترام به تخصص، مى‏تواند فرآيند را بهبود بخشد و سينما و سيما را مطابق با انتظارها رشد دهد.

سه‌شنبه

طرفه ها

بالاخره دودلی وبی­میلی بی حال شد! و توانستم وبلاگ شخصی­ام را راه بیاندازم.البته چند ماهی (به سال نکشید!) علاف سر درآوردن از سایتی بودم که می­خواستم از خدمات آن استفاده کنم. خیلی حال و حوصله خواندن و ترجمه کردن دستور فعال سازی وبلاگ از آن سایت را نداشتم. بالاخره با ور رفتن به گوشه کنار سایت فهمیدم چه باید کرد.
برای انجام کارها بی­انگیزه و ناتوان نبوده­ام اما مثل خیلی از هم­نسلان در محیط و مساحتی زندگی می­کنم که همیشه مانع و جلوگیر من شده­است و نتوانسته­ام به موقع کار را انجام دهم. هنوز نفهمیده­ام راز دیر رسیدن و چندم وچند هزارم شدنم چیست؟
زمانی دنبال مدرک می­روم یا تصمیم می­گیرم تحصیلات تکمیلی را ادامه دهم که لیسانس اعتبارش را از دست داده و بقیه در شش وبش دکترا هستند!
زمانی با نویسنده یا هنرمند مورد علاقه­ام آشنا می­شوم که او دیگر حال و حوصله ندارد و مایه­ای نمی­گذارد!
زمانی فیلم یا کتاب مورد نظر به دستم می­رسد که ارزشش را از دست داده!
زمانی زن می­گیرم که بقیه دارند طلاق می­دهند!
حتی در موارد جزئی­تر موقعی وارد نمایشگاه می­شوم که بقیه دارند برمی­گردند! زمانی به جلسه یا کلاس دلخواهم می­رسم که موضوع اصلی گفته شده و همه در حال خداحافظی­اند! زمانی ماشین می­خرم که بقیه فروشنده­اند! لباس و کفش و چیزهای دیگر را وقتی که از مد افتاده می­خرم! و....
وحالا هم وقتی که وبلاگ نویس­ها بی­خیال وبلاگشان شده­اند و دیگر آن هول و ولای وبگردی رونق ندارد من تصمیم گرفته­ام وبلاگ شخصی را بیاندازم.
حالا دیگر خیلی مهم نیست صدهزارو چندمین وبلاگ فارسی زبان هستم وشاید تا چند ماه (بلکه سالها) کسی از این وبلاگ خبردار نشود. ولی بالاخره بعد از چند سال نوشتن در مجله­ها و روزنامه­های سینمایی و ادبی، نوشتن در این لوح خیالی را شروع می­کنم. بی­مزد و مجانی و حق­التحقیرهایی که نمی­دهند!
در این سالها که وبلاگ نویسی رسم شده؛ شخصیت، آرزو، عقیده، حتی مسائل و مشکلات شخصی نویسند­ه­ها را از لابلای نوشته­ها وعکس­ها می­توان فهمید. من در همه این سالها که برای مطبوعات می­نوشتم از این پرهیز داشتم که خودم را قاطی موضوع کنم. نه اینکه سر مگو یا راز غریبی داشته باشم؛ قاطی کردن حرف­ها ودردل­های بیجا با خواننده بعضی وقت­ها زدگی زیادی در خواننده بوجود می­آورد. گریز از پوسته تصنع، گاهی نویسنده را دچار پوسته هرتی مسلکی می­کند.
از این مهمتر چگونه حرف زدن و نوشتن است. نوشتن برای چشمها و فکرهایی که پُراَند از حرفها و شکل­های پراکنده سخت است. همیشه این تردید با من تکرار شده که نکند منظورم را نفهمد و من او را نفهمم. چیزهای زیادی نوشته و خوانده­ام که تردید داشتم منظورگوینده را به درستی فهمیده باشم. خوب! در آغاز خیلی راحت به این نتیجه رسیدم که اشکال از من است اما انصاف بدهید! حالا که خوب نگاه می­کنیم می­فهمیم سوء تفاهم یک اصل نانوشته در بین ماست. بی­حوصلگی وبی­تفاوتی باعث شده خیلی به چون وچرای حرف­ها و نوشته­هایمان فکر نکنیم. با چیزی مخالفت می­کنیم در حالیکه منظورمان چیز دیگری است از چیزی خوشمان می آید درحالیکه واقعا از آن متنفریم و مدتی که بگذرد می بینیم چه اصرار بیهوده ای در اثبات و تأیید آن کردیم. این حس لعنتی هم بدجوری خفت استدلال و منطق را گرفته و به هر چیزی می خورد و به راحتی اثبات می کند:حسم اینو میگه!حسم اینو می خواد!حسیه منطق نمیخواد! ودیگر نیست که وقتی با سر زمین خوردیم به اشتباه بزرگی که کرده­ایم اعتراف کند...
با همه این حرفها دوست داریم حرف بزنیم و درباره همه چیزهایی که دوست داریم مثل ادبیات و سینما و فرهنگ و اجتماع و چیزهای دیگر، بنویسیم. اما من باید با خودم لااقل روراست باشم ودر حک کردن کلمات دقت کنم تا خودم را گول نزنم. خصوصا وقتی قرار است درباره چیزهای مهم و تأثیرگذارحرف بزنم. و اینکه پوسته­ تظاهر و همه چیزدانی (هم از نوع روشنفکری وهم از نوع آخوندی) من را به جاهل کامل بدل نکند.
حالا باید دید با شکستن این پوسته چقدر خودم را لو می­دهم و چقدر می­توانم حرف­های حسابی و طرفه بنویسم.

شنبه

من و علي

امروز 13 رجب است.
مي‌خواستم نخستين صفحه تارنماي خود را بنويسم. اما ياد علي (ع) وادارم مي‌کند به خودم و او بيانديشم.
برای من عجیب نیست که آدم­های متفاوتی به علی(ع) ارادت می­ورزند. مدعیان غریب او که حضورشان در کنار هم شگفت­انگیز است! از این هم که امروز پس سالیان درازی که از زندگی آن مرد گذشته، او را نمونه­ای برای عدالت­خواهان و عبادت­پیشه­گان می­دانند، غریب نمی­دانم. علی (ع) چنان زیسته که هم اسطوره خیال­پردازان وغالیان و متن مقدس مقلدان بوده وهم مرجع استناد بی­اعتنایان به آسمان.
در شگفتم علی (ع) در همه 63 سال زندگی خود به چه می­اندیشیده؟ در 25سالی که در ردای منتقد ناصح زیسته، در 23 سالی که با ظهور اسلام در کنار پیامبر(ص) گذرانده و بالآخره در 5 سال حکومتش به کجای این زندگی فکر می­کرده؟ شاید آبادی صد چاه ونخلستان، روزی رساندن به ده­ها فقیر و مسکین، نوازش یتیمان، جنگ با مشرکان وخوارج ومارقان وناکثان، در کنار خواندن شبی هزار رکعت نماز ودعاهایی غریب و خطبه‌هایی بلیغ، فرصتی برای او باقی نمی­گذاشته است تا درباره آنچه ما امروز می­خواهیم بدانيم، فکر کند و حرف بزند...
او همه این کارها را از روی ناچاری انجام داده است. مگرعلی(ع) کشاورز بود یا مددکار و مسئول زنان بیوه و بچه­های یتیم؟ جنگجو بود يا قهرمان ميدان­هاي رزمي؟ اين‌ها همه افتخاري نيست که علي (ع) بر آن ببالد و براي آنها آمده باشد.
عجيب ‌تر از همه در روز انتخاب خليفه است، وقتی که علي(ع) را ناديده گرفتند و او را حذف کردند؛ چون علي (ع) خنده‌رو بود! گفتند: علي مزّاح است! روزهاي حکومت علي (ع) بازار کوفه به ياد دارد که ايرانيان کوفه چگونه با او شوخي مي‌کردند؛ جاء المرد شکمبه! و او پاسخ مي‌داد پايينش علم است و بالايش غذا! با اين همه سر در چاه فرومي‌برد و دردهاي خويش را به زلال آبي که در قعر خاک بود مي‌سپرد و از بي‌وفايي ياران و پيروان خويش ناليد که چه‌طور آن مرد نمايان نامرد ناتوان از درک مکر معاويه وعقيم از تشخيص ريا و سادگي‌اند...
عجيب در زندگي علي(ع) اينجاست که بايد با چنين مردماني زندگي کند و به چنين کارهايي مشغول شود، با آنکه راه‌هاي آسمان را بهتر از راه‌هاي زمين مي‌شناسد، پاسخ سؤالهاي ناگفته را مي‌داند و اگر پرده‌هاي غيب کنار روند، هيچ چيزي به دانسته‌هاي علي(ع) اضافه نمي‌شود.
من در حيرتم او چگونه روزها و شبهايش را با آن مردمان مي‌گذرانده ودر لحظه‌هاي مناجات و ذکر، در ساعت‌هاي غم و اندوه، و در دقيقه‌هايي که مي­خنديده، در انديشه چه بوده است؟
آيا در اندیشه پيروان و شنوندگان سخنش در هزار و چهارصد سال پس از خود هم بوده است؟