پنجشنبه

کافه تلویزیون!

خیلی از مفاهیم و ابزارهایی که در دنیا وجود دارد و زندگی را راحت‌تر می­کند و پیش می­برد، در کشور ما یا وجود ندارد یا به بدترین شکل ممکن بازتولید ‌شده است. ترجیح داده‌ایم سختی را تحمل کنیم اما با فضای ناآشنا و رام‌نشده با عقایدمان کنار نیاییم. این رویه گویا از آغاز ورود مدرنیسم به ایران وجود داشته و ایرانیزه شدن این چیزها، بدل به مصیبتی بزرگ برای ما شده است. نمونه‌هایش همه جا هست از پول و بانک و روشنفکری و انتخابات گرفته تا دانشگاه و تلویزیون و سینما و اینترنت و...
گاهی اوقات نتیجه این فرآیند خنده‌دار و اعجاب‌انگیز شده است. مثل عشق کارمندان ادارات به برگه‌ها و سندهای کاغذی که به هیچ دردی نمی‌خورند؛ عابربانک­ها و صف طولانی ملت خسته که از آن پول می‌گیرند و دوباره در داخل بانک واریز می‌کنند! و کافه‌شاپ‌های جورواجوری که هر کارکردی دارند جز محل ارزان خوردن و آشامیدن.
به نظر من اگر غریبه‌ها با دیدن این چیزها به حماقت ما اعتراف نکنند حتما یک دل سیرمی­خندند! البته این هم شده و دوستان غیرایرانی من بارها به این چیزها اشاره کرده­اند. مثلا اینکه در همه جای دنیا بانک از مشتری خواهش می‌کند که وام بگیرد،‌ یا مواد غذایی و آشامیدنی حاضر و آماده درهمه جای دنیا ارزان است و با پول اندکی می‌توان یک شکم سیر غذا خورد برخلاف گرانی فوق­العاده‌ این غذاها در ایران که به هیچ‌نحو قابل درک نیست. خصوصاً در جاهایی که با کمی تزیین و بزک به کافی شاپ مشهور شده­اند. خیلی اوقات میهمانان، چیز زیادی نمی­خورند و برای حظّ بصر اوقاتی را در آنجا می­گذرانند. در حقیقت کافی شاپ در ایران ترکیبی از کافه، کلوپ، بار و چیزهای دیگر است که در سایر کشورها هریک از این‌ها تعریف خاصی دارد.
علاوه بر هزار دلیل مختلف، به خاطر ضعف و ناتوانی در تولید و ارائه درست، به چیزهای مختلف و غریبی متوسل می‌شویم تا سود و مقصدی که دلمان می‌‌خواهد بدست بیاید. این وضع در حیطه فرهنگ آشفته‌تراست. چون نهادهای مدنی و فرهنگی خصوصی و مستقل نداریم و دولتی­ها در همه چیزدخالت می­کنند، با ترکیبی چهل‌تکه (مثلRD و PK در صنعت خودرو) چیزی مثل کافه کتاب! و کافه تلویزیون! خلق ­می­شود تا آنچه در گلو مانده یک‌جا ادا شود.
ارتباط درست و لازم بین نخبگان و توده وجود ندارد، آنها یا جیره خواراند یا دشمن خونی یا اینکه ایده­آلیست­های عجیبی که در تناقض­های خود گیر کرده­اند! کتاب در حضیض (این کلمه معدل فارسی ندارد و معنی­اش ته ته ته است) اهمیت از نظر جامعه قرار دارد؛ سینما و تئاتر خلوت و بی­مشتری است؛ در این شرایط جابجایی و ترکیب عناصر، دستمایه­ای برای جبران ناکامی­ها می­شود. صفحات روزنامه­ها و مجله­ها جای کتاب را گرفته­اند و معرفت علمی و هنری و دینی و فلسفی در لابلای این صفحات گم شده، اینترنت و وبلاگ­های گاه و بیگاه که درست­نمایانه غلط­های فاحش را به خورد مخاطبان می­دهند به کنار...
تازگی­ها میزگردها و برنامه‌های فرهنگی تلویزیون در جایی شبیه کافی­شاپ اجرا می­شود! یا میز و صندلی میهمانان در صحنه شبیه کافه چیده می­شود. میهمانان فرهیخته نیز چنان حیرت زده می­شوند که استودیو را با کلاس اشتباه گرفته و با درد دل­های علمی و عملی تماشاگران نکته سنج را سیراب می­کنند! نمونه جالب­ این نوع برنامه­ها دو قدم مانده به صبح است. در حسرت کافه نادری، صالح‌علا، پشت دخل برنامه، در فاصله‌ای معنادار با صندلی میهمانان می‌نشیند و به آنها رخصت می‌دهد تا مو از ماست بکشند و بحثی شیرین آغاز کنند! فقط قهوه و (...) و موسیقی و زنگ رخصت کم است تا معرکه کامل شود...
نکته جالب این ترکیب، نتیجه­ای است که از این برنامه بدست می‌آید، تماشاگران روشنفکر شب‌بیدارکه در روز نتوانسته‌اند خوشه معرفت برچینند، شبانگاه روبروی دوربین محترم به مقصود ‌می‌رسند! به حرف‌ها و بحث‌ها دقت کرده‌اید؟ به استاد استاد گفتن صالح علا و شیفتگی مهمانان تازه به جام جم رسیده و فراموشی آنی آنها در برابر نور و دوربین کافه (ببخشید استودیو) توجه کرده‌اید؟ واقعاً گاهی اوقات آدم باورش می‌شود که علم تولید می‌کنند...! وقتی رسانه­‌ای مثل کتاب و محیطی مثل دانشگاه فاقد و عاجز از ظهور حقیقی خود در جامعه باشند، حتی دانشجویان نیز فراگیری و تحقیق علمی خود را از این کافه‌ها به دانشگاه ترجیح می­دهند و کافه تلویزیون جای دانشگاه و تفریح وکتابخانه و... را پر می‌کند.
صد البته من مخالف چنین برنامه‌ای نیستم و برخی قسمت‌های صادقانه و غیرمزورانه آن را نگاه می‌کنم اما امیدوارم شما روبروی این برنامه، دچار احساس نفرت‌انگیز فرهیختگی و عافیت در فرهنگ این مملکت نشده باشید که انگار همه امور فرهنگ و علم و دانشگاه به درستی پیش می‌رود و گل از گلستان می‌روید...

شکست جام جم در ماه رمضان

رسانه تلویزیون در کشور ما در حد یک آلت سیاسی تنزل یافته است. چون انحصاری است و رقیبی ندارد همه می‌خواهند خواسته‌هایشان در آن تبلور یابد. حساسیت‌ درباره برنامه‌ها و فیلم‌های آن بالا رفته تا جایی که هر برنامه‌ای که ساخته می‌شود لاجرم مخالفان سرسخت و جدی می­یابد. جوی که علیه فیلم یا مجموعه بوجود می­آید علی‌رغم هفت‌خوان تصویب است در مراحل ساخت و تولید و اعلام نظر سیاسی، مذهبی، اجتماعی و... (ازناحیه افراد زیادی که بسا قبلاً جزء منتقدان فیلم‌ها و برنامه‌های سیما بوده‌اند) موفق به ساخت برنامه خود شده‌اند. بیشتر تصمیم‌گیران و مجوز‌دهندگان، تخصص و آگاهی درباره رسانه ندارند و در طول سالیان حضور در تلویزیون و سر و کله زدن با برنامه‌سازان تجربه کسب کرده‌اند. با این حال ازمسئولان وعلمای حوزه گرفته تا نویسندگان و روانشناسان وجامعه شناسان با آنکه به نوعی در سازمان حضور دارند اما هریک به گونه ای منتقد این رسانه‌اند.
به راستی چه چیزی در جادوی این جعبه نهفته است که همه می‌خواهند در سفره پهن آن سهیم باشند؟ با وجود گسترش رسانه های رقیب مثل dvd و شبکه‌های ماهواره‌ای جذابیت و تأثیرگذاری چندانی در برنامه‌های سیما دیده نمی‌شود گو اینکه این نظارت‌های پیچیده راه را بر نوآوری و خلاقیت نویسندگان و هنرمندان می‌بندد. البته تاکنون هیچ‌گاه تحقیق جامع و علمی مستقلی درباره میزان تأثیرگذاری برنامه‌ای خاص از تلویزیون بر مخاطبان انجام نشده تا بتوان درباره میزان تأثیر سیما قضاوت کرد. این شاخصه با توجه به انتظار فوق‌العاده از سیما اهمیت زیادی دارد. با این حال نباید خوشبینی زیادی از تأثیرگذاری سیما در مخاطبان، بین منتقدان وجود داشته باشد. اما در کمال تعجب گاه مناقشه و گفت‌وگو درباره یک سریال تلویزیونی به مجلس و منابر ودولت و دانشگاه و... کشیده و طبعاً نتیجه این مناقشات چیزی جز افزایش حساسیت‌ها در ساخت برنامه‌های سیما دربر نخواهد داشت.
سنت مجموعه سازی در ماه رمضان سوای دلایل اقتصادی آن، انتظار و حساسیت از سیما را بیشتر کرده آنقدر که عضو شورای نظارت بر سازمان صدا و سیما حتی نیاز به آن را انکار کرده و ایراد و انتقاد کلی را به اصل آن دانسته است.(کارگزاران 20/6/87)
نکته جالب این است که تلویزیون برای رسیدن به این مرحله کوشیده مدعیان را در فرایند برنامه‌سازی مشارکت دهد و برای مجموعه‌های سال جاری شاهکار کند! قصه‌ها ساده و بدون پیچیدگی دردسرساز باشد، اعتقادات و احکام دینی را صریحا تبلیغ کند، شخصیت‌های جهان داستان مؤمن و ریشو و چادری و ساکن محله‌های پایین شهراند که روی زمین می نشینند و به نماز و روزه و اخلاق حسنه توجه ویژه دارند، در مذمت رزایل اخلاقی مثل طمع و حسد و... دانماً حرف می‌زنند و تکلیف آدم بدها از همان آغاز داستان مشخص است. حتی عواملی مثل ریتم و ضرباهنگ بکلی قربانی شعارهای مجموعه شده و با گذشت یک سوم از قسمت‌های مجموعه‌ها هنوز داستان شکل نگرفته و ادم‌های داستان بلاتکلیف‌اند. علت اینکه به طورکلی درباره هر چهار مجموعه روز حسرت، مثل هیچ کس، بزنگاه و مأمور بدرقه حرف می‌زنم بدلیل انتقاد ساختاری به آنهاست که دامنگیر این نوع برنامه سازی شده است. سیما گرفتار عوام‌زدگی و ریاکاری و ظاهر فریبی شده که هدفش کسب رضایت کسانی است که از سیما انتظار دارند وبه آن حساس‌اند. چه بسا بسیاری از این حضرات اصلا برنامه‌های تلویزیون را تماشا نمی کنند یعنی مخاطب سیما نیستند اما برنامه‌سازی باید بر اساس رضایت آنها انجام شود! نتیجه این شده که جذابیت و نوآوری در مجموعه‌های امسال از بین رفته وباید گفت دچار شکست کامل شده‌اند.
مردم به عنوان مخاطب اصلی سیما فراموش شده‌اند و عوامل ثانوی جدای اهداف اصلی را گرفته‌اند. دراین شرایط فقط دلالان و ریاکارنی که می دانند چه نقشی خریدار دارد و چگونه می­توان بدل را به جای دُر فروخت سود می­برند­.
قطعا سیما باید در برنامه سازی خود اینه‌ای از جامعه باشد و اقشار گوناگون و قصه‌های مختلفی از همه آدم‌های جامعه در آن گفته شود و تمرکز برمسائل طبقه خاصی از شهرنشینان آفت بزرگ سیما در سالهای اخیر است اما ورود به عرصه‌های متفاوت و حضور در طبقات اجتماعی اگر آگاهانه و بر اساس اقتضای درام نباشد به نتیجه‌ای شبیه آنچه در ماه رمضان می گذرد منتهی می‌شود. این شرایط به نابودی موضوعات و عرصه‌های کمتر توجه شده و دل‌زدگی مردم و گریز آنها خواهد رسید...
بالاترین

یکشنبه

مهم‌ترین قسمت زندگی

نگاهی به فیلم به همین سادگی ساخته رضا میرکریمی

زن و مرد در زمینه‌های مختلف تفاوت‌هایی انکار ناپذیر دارند، اما مهمترین تفاوت آنها که اتفاقاً زمینه اشتراک این دو جنس گیتی نیز هست، تمایل به زندگی مشترک است. شخصیت، علاقه، آرزو و توقعات زن و مرد از هم در زندگی مشترک آنقدر باهم تفاوت دارد که اتفاقاً بهترین بستر برای ایجاد این زندگی مشترک هم شده است. این البته، از نعمت‌های خداوندی است که به انسان هدیه شده و اگر درست شناخته و درک شود بهترین لحظه‌ها و جلوه‌های زندگی بشری را به وجود می‌آورد. در این‌باره حرف‌ها و نگرش‌های گوناگونی وجود دارد. اما گویاتر از همه خاطره‌ها و ناگفته‌های مردان و زنانی است که سال‌ها در کنار هم زیسته‌اند و پراز دلخوری‌ها و درددل‌ها و دل‌خوشی‌ها و... هستند. در این میان، زنان بیش از مردان حرف دارند چرا که معمولاً بیش از مردان تودار و رازدارند؛ کمتر حرف می‌زنند و شخصیت درونگرا و پرتحمل‌تری دارند. این صفات در زن مسلمان و شرقی رنگ بیشتری دارد. به همین دلیل آمار طلاق و جدایی در زندگی‌های مسلمانی بسیار کمتر است. اما با این همه رابطه زن و مرد مسلمان و ایرانی هنوز حرف‌های بسیار برای گفتن دارد و نیازمند شناخت بهتر و دقیق‌تری از زوایای نامکشوف خود است. این رابطه، در اثر هنری مثل شعر، رُمان و فیلم می‌تواند تجلی یابد تا دیگران در جریان آن قرار گیرند و با روبرویی با تجربه‌های متفاوت شاید برایشان درک تازه‌ای از زندگی زناشویی بوجود آید. فیلم «به همین سادگی» روایت تجربه یکی از این زندگی‌هاست. زندگی ساده و معمولی طاهره و امیر ایرانی و مسلمان که به آرامی ادامه دارد وهیچ‌کس تصور نمی‌کند این خانواده دچار مشکل باشند! در ظاهر زن، به خانه‌داری و تربیت دقیق بچه‌هایش مشغول است، مرد درگیر کار و مصمم برای ارتقای سطح زندگی، بچه‌ها شاد و سرشار از زندگی و خلاصه همه چیز عادی و معمولی پیش می‌رود. درآمد خانواده، تقید به فرهنگ و مظاهر دینی، رابطه با همسایگان و فامیل، در کیفیت قابل قبولی است. اما ناگهان طاهرهتصمیم می‌گیرد خانواده را ترک کند و به خانه پدری برود. شما فکر می‌کنید علت این تصمیم چیست؟ وقتی مشکل غیرقابل تحملی وجود ندارد؛ از اعتیاد، ناسازگاری، عادت‌های بد رفتاری، فقر و بی‌فرهنگی و هزار مسأله دیگر که معمولاً خانواده‌ها را دچار مشکل می‌کند خبری نیست، چرا باید طاهره به عنوان همسر و مادر خانواده به چنین نتیجه‌ای برسد؟ پاسخ این سؤال را شاید بسیاری از زنانی که زندگی مشابهی دارند و با عشق و علاقه کافی به همسر و فرزندان زندگی را ادامه می‌دهند، خوب درک کنند. چیزی که در بطن زندگی، ورای همه امکانات و نیازهای مادی و معنوی وجود دارد و حلقه اصلی زنجیر زندگی است، پاسخ چرایی رفتار طاهره «به همین زندگی» است. لحظه‌هایی از زندگی وجود دارد که با هیچ توصیفی قابل بیان نیست. نه آنچنان دردناک است که از آن بتوان گریخت و نه چنان شیرین است که با روی باز از آن استقبال کرد. آنچه در زیرپوست زندگی این زن می‌گذرد همه چیزهای تلخ و شیرین زندگی است که به سادگی از کنار آن عبور می‌کنیم و با بی‌توجهی و بی‌اعتنایی چه حادثه‌ها و ماجراهای خاموش را بوجود می‌آوریم. چه بسا هرگز این زاویه‌های خاموش علنی نشود و کسی از آن باخبر نگردد اما در تمام وجود زندگی حضور خود را به رخ بکشد. ماجرا این است که طاهره به آشپزی، خرید خانه، رساندن بچه به مدرسه، شستن لباس، پخت و پز و هر کار دیگری که وظیفه معمولی مادر خانواده است در بهترین صورت مورد انتظار مشغول است و باید از زندگی لذت کافی را ببرد اما آنچه او را رنج می‌دهد بی‌توجهی و عادی شدن حضور او در خانه است. همسر و فرزندان او را می‌بینند و نیازمند اویند اما از فرط تکرار و عادت حضور او را حس نمی‌کنند و به او بی‌توجه و بی اعتنایند. طاهره از این رنج می‌برد که مادری عادی و موظف و همسری تکراری و همیشگی برای امیر شده است و دیگر طاهره نیست. در صحنه ای از فیلم وقتی با پسرش از مدرسه به خانه بازمی‌گردند در برابر این سؤال فرزند که راستی مامان تو چه کاره‌ای؟ ناگهان درمانده می‌شود، گویا خود را در برابر پرسش اساسی‌تری می‌بیند که در این زندگی چه کاره‌ای؟ به همین سادگی ما را در برابر این پرسش اساسی زندگی قرار می‌دهد که بعد از این همه تلاش برای زندگی مثل کار و تحصیلات عالی و خانه و سفر تحصیلی و موقعیت اجتماعی و.. که همه مقدمه زندگی هستند، کی و چگونه خود زندگی را آغاز خواهیم کرد؟ همسر و فرزندان را در زندگی چگونه به حساب خواهیم آورد و درک و شناخت ما از زندگی چگونه خواهد بود؟
به همین سادگی، ساده‌تر از آنچه شما فکر کنید شما را در برابر زندگی و آنچه از آن غفلت کرده‌اید خواهد نشاند و تجربه تازه‌ای را توصیف خواهد کرد.