مرگ باعث توجه به خيلي از چيزها ميشود که در زندگي معمولاً از ان غافليم و چه بسا اختلافات و دشمنيهايمان نيز از روي همين چيزهاي ساده پيدا شود. نميخواهم وارد بحثهاي فلسفي وپلوراليک شوم اما آيا تا بحال به دلايل اختلافات مذهبي وقومي فکر کردهايد؟ سوء ظني که بين دانشمندان تجربي وعالمان ديني وجود داشته ودارد، يا عدم تفاهم هنرمندان با خيلي از صاحبنظران ديگر ، چطور؟ خوب، روشن است که برخي از اين موارد که ذکر کردم اختلاف ماهوي باهم دارند اما به نظر من و با توجه به آنچه در اين روزها و سالها ميبينم و مي شنوم همه اينها در يک چيز اشتراک نظر د ارند که البته خيلي به مباني علمي و معرفتي آنها هم ارتباط ندارد، بلکه به نحوه تلقي و ارتباط آنها به يکديگر مربوط است؛ بسياري از آنها حتي حاضر به شنيدن وخواندن حرف هم نيستند و چه بسا به مرگ هم راضي و از باشنيدن خبر آن خوشحال هم بشوند! آنها در تمام عمر پر فراز و نشيب خود حتي راضي به شنيدن کلمهاي درباره هم نشدهاندوهر کس به کار خود که شامل طرد و انکار و محکوم کردن هم مشغول بوده اند. عين خطوط موازي که هرگز به هم نميرسند! هيچکس ديگري را قبول ندارد مگر اينکه از چهارچوب تنگ ذهني هم عبور کنند. اين وضعيت به کل جامعه امروز ما نيز سرايت کرده و وضعيت عجيبي بوجود آورده است. دراينباره بعداً مفصل تر خواهم نوشت، اما آنچه امروز باعث آغاز چنين بحثي شد، مرگ چند شخصيت که به هم ربطي ندارند در فاصله يکي دو روز است: آيتالله مشکيني، استاد اخلاق وبرگمان و آنتونيوني فيلمسازان دهه 60 اروپا! بعيد ميدانم آن دو فيلمساز شهير هرگز در عمزشان نام اين استاد اخلاق را شنيده باشند و اسن استاد اخلاق هم هرگز اثري از آنها را ديده باشد! حتماً خواهيد گفت اين دو نفر چه نسبتي با هم دارند؟ وچرا بايد از هم با خبر باشند؟ آنقدرها هم بي ارتباط نيستند هرسه در انديشه انسان و دغدغه هاي زندگي انساني و پيوند او با دين و معنويت بودند. البته در دورهاي که آنها جوان تر بودند. چراکه مشکيني جوان و نويسنده تقريظ بر شهيد جاويد وبرگمان توت فرنگي هاي وحشي و آنتونيوني بلوآپ خيلي با آنجه در سال هاي آخر از آنها ديده شده مثل اروس وساراباند به اندازه جلوه سياسي مشکيني غير قابل تحمل است. واقعاً اينکه استاد اخلاق ما نورزمستاني وپرسونا وتخم مار را ديده باشد، انتظار زيادي است ، اما تصور تغيير نگاه او به جهان دورتر وسوسه انگيز است ونيز تصور آشنايي برگمان با معرفت اسلامي و ايراني! اما هم اين خيال ها در لاک ناآگاهي وسوءتفاهم مقبور مانده است.
يک مثال ديگر ؛ هيچ مي دانستيد امير کبير مرد طلايي دوران طلايي ايران با شيخ مرتضي انصاري فقيه ساختار شکن، هم عصر بوده اند؟ اما آنها هرگز حاضر به همفکري وحتي ديدار با هم نشدهاند؟ تصور همراهي اين دو نفر و تأثير شگرفي که مي توانستند بر دين و فرهنگ و سياست اين مرز و بوم بگذارند قابل اندازه گيري نيست. چرا که کم وبيش يک قرن بايد ميگذشت تا در دوران مشروطيت آن کارهاي نکرده و نشده با هزينه سرسامآورتري آغاز شود. تفکر اصلاح گرانه و ترقي خواهانه امير به همان اندازهاي اهميت دارد که انديشه ضد اخباري وعقلگراي شيخ که در آن دوران غريب به سختي توانست بر هژموني انحرافي و متحجري که با کمک سلطنت قاجاري بر ايران سيطره افکنده بود غلبه کند.خوب ! حتماً درباره پيوند دين و توسعه در اين مملکت و علل ناکامي مردان اصلاح طلب در تاريخ معاصر بهتر از من مي دانيد! به نظر من سوء تفاهم وبي اطلاعي و اندکي خودخواهي باعث شده مردان بسياري که در اين سرزمين توانايي حرکت و اصلاح داشتهاند عملاً در برابر آن بايستند. مثالهاي ان اکنون پيش روي ما نيز خود نمايي ميکند! به ماجراهاي ده سال اخير بنگريد مخالف و موافق ، آخوند و روشنفکر ، حزباللهي و سکولار به فکر هم توجهي ندارند . چه بسا اصلاً سخنان يکديگر راهم نشنوند و نخوانند، اما تکليفشان ازقبل در برابر هم روشن است! احمق نيستم که بخواهم همه را در ايدهآلهايم در يک صف وبي اختلاف ببينم، اما حرکت موازي اجراء يک جامعه، بي ارتباط باهم وبه راه خود باعث درجا زدن و کوبيدن به طبل هاي دشمني و اختلاف مي شود. چنانکه امروز ما هستيم...
يک مثال ديگر ؛ هيچ مي دانستيد امير کبير مرد طلايي دوران طلايي ايران با شيخ مرتضي انصاري فقيه ساختار شکن، هم عصر بوده اند؟ اما آنها هرگز حاضر به همفکري وحتي ديدار با هم نشدهاند؟ تصور همراهي اين دو نفر و تأثير شگرفي که مي توانستند بر دين و فرهنگ و سياست اين مرز و بوم بگذارند قابل اندازه گيري نيست. چرا که کم وبيش يک قرن بايد ميگذشت تا در دوران مشروطيت آن کارهاي نکرده و نشده با هزينه سرسامآورتري آغاز شود. تفکر اصلاح گرانه و ترقي خواهانه امير به همان اندازهاي اهميت دارد که انديشه ضد اخباري وعقلگراي شيخ که در آن دوران غريب به سختي توانست بر هژموني انحرافي و متحجري که با کمک سلطنت قاجاري بر ايران سيطره افکنده بود غلبه کند.خوب ! حتماً درباره پيوند دين و توسعه در اين مملکت و علل ناکامي مردان اصلاح طلب در تاريخ معاصر بهتر از من مي دانيد! به نظر من سوء تفاهم وبي اطلاعي و اندکي خودخواهي باعث شده مردان بسياري که در اين سرزمين توانايي حرکت و اصلاح داشتهاند عملاً در برابر آن بايستند. مثالهاي ان اکنون پيش روي ما نيز خود نمايي ميکند! به ماجراهاي ده سال اخير بنگريد مخالف و موافق ، آخوند و روشنفکر ، حزباللهي و سکولار به فکر هم توجهي ندارند . چه بسا اصلاً سخنان يکديگر راهم نشنوند و نخوانند، اما تکليفشان ازقبل در برابر هم روشن است! احمق نيستم که بخواهم همه را در ايدهآلهايم در يک صف وبي اختلاف ببينم، اما حرکت موازي اجراء يک جامعه، بي ارتباط باهم وبه راه خود باعث درجا زدن و کوبيدن به طبل هاي دشمني و اختلاف مي شود. چنانکه امروز ما هستيم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر