Thursday

کافه تلویزیون!

خیلی از مفاهیم و ابزارهایی که در دنیا وجود دارد و زندگی را راحت‌تر می­کند و پیش می­برد، در کشور ما یا وجود ندارد یا به بدترین شکل ممکن بازتولید ‌شده است. ترجیح داده‌ایم سختی را تحمل کنیم اما با فضای ناآشنا و رام‌نشده با عقایدمان کنار نیاییم. این رویه گویا از آغاز ورود مدرنیسم به ایران وجود داشته و ایرانیزه شدن این چیزها، بدل به مصیبتی بزرگ برای ما شده است. نمونه‌هایش همه جا هست از پول و بانک و روشنفکری و انتخابات گرفته تا دانشگاه و تلویزیون و سینما و اینترنت و...
گاهی اوقات نتیجه این فرآیند خنده‌دار و اعجاب‌انگیز شده است. مثل عشق کارمندان ادارات به برگه‌ها و سندهای کاغذی که به هیچ دردی نمی‌خورند؛ عابربانک­ها و صف طولانی ملت خسته که از آن پول می‌گیرند و دوباره در داخل بانک واریز می‌کنند! و کافه‌شاپ‌های جورواجوری که هر کارکردی دارند جز محل ارزان خوردن و آشامیدن.
به نظر من اگر غریبه‌ها با دیدن این چیزها به حماقت ما اعتراف نکنند حتما یک دل سیرمی­خندند! البته این هم شده و دوستان غیرایرانی من بارها به این چیزها اشاره کرده­اند. مثلا اینکه در همه جای دنیا بانک از مشتری خواهش می‌کند که وام بگیرد،‌ یا مواد غذایی و آشامیدنی حاضر و آماده درهمه جای دنیا ارزان است و با پول اندکی می‌توان یک شکم سیر غذا خورد برخلاف گرانی فوق­العاده‌ این غذاها در ایران که به هیچ‌نحو قابل درک نیست. خصوصاً در جاهایی که با کمی تزیین و بزک به کافی شاپ مشهور شده­اند. خیلی اوقات میهمانان، چیز زیادی نمی­خورند و برای حظّ بصر اوقاتی را در آنجا می­گذرانند. در حقیقت کافی شاپ در ایران ترکیبی از کافه، کلوپ، بار و چیزهای دیگر است که در سایر کشورها هریک از این‌ها تعریف خاصی دارد.
علاوه بر هزار دلیل مختلف، به خاطر ضعف و ناتوانی در تولید و ارائه درست، به چیزهای مختلف و غریبی متوسل می‌شویم تا سود و مقصدی که دلمان می‌‌خواهد بدست بیاید. این وضع در حیطه فرهنگ آشفته‌تراست. چون نهادهای مدنی و فرهنگی خصوصی و مستقل نداریم و دولتی­ها در همه چیزدخالت می­کنند، با ترکیبی چهل‌تکه (مثلRD و PK در صنعت خودرو) چیزی مثل کافه کتاب! و کافه تلویزیون! خلق ­می­شود تا آنچه در گلو مانده یک‌جا ادا شود.
ارتباط درست و لازم بین نخبگان و توده وجود ندارد، آنها یا جیره خواراند یا دشمن خونی یا اینکه ایده­آلیست­های عجیبی که در تناقض­های خود گیر کرده­اند! کتاب در حضیض (این کلمه معدل فارسی ندارد و معنی­اش ته ته ته است) اهمیت از نظر جامعه قرار دارد؛ سینما و تئاتر خلوت و بی­مشتری است؛ در این شرایط جابجایی و ترکیب عناصر، دستمایه­ای برای جبران ناکامی­ها می­شود. صفحات روزنامه­ها و مجله­ها جای کتاب را گرفته­اند و معرفت علمی و هنری و دینی و فلسفی در لابلای این صفحات گم شده، اینترنت و وبلاگ­های گاه و بیگاه که درست­نمایانه غلط­های فاحش را به خورد مخاطبان می­دهند به کنار...
تازگی­ها میزگردها و برنامه‌های فرهنگی تلویزیون در جایی شبیه کافی­شاپ اجرا می­شود! یا میز و صندلی میهمانان در صحنه شبیه کافه چیده می­شود. میهمانان فرهیخته نیز چنان حیرت زده می­شوند که استودیو را با کلاس اشتباه گرفته و با درد دل­های علمی و عملی تماشاگران نکته سنج را سیراب می­کنند! نمونه جالب­ این نوع برنامه­ها دو قدم مانده به صبح است. در حسرت کافه نادری، صالح‌علا، پشت دخل برنامه، در فاصله‌ای معنادار با صندلی میهمانان می‌نشیند و به آنها رخصت می‌دهد تا مو از ماست بکشند و بحثی شیرین آغاز کنند! فقط قهوه و (...) و موسیقی و زنگ رخصت کم است تا معرکه کامل شود...
نکته جالب این ترکیب، نتیجه­ای است که از این برنامه بدست می‌آید، تماشاگران روشنفکر شب‌بیدارکه در روز نتوانسته‌اند خوشه معرفت برچینند، شبانگاه روبروی دوربین محترم به مقصود ‌می‌رسند! به حرف‌ها و بحث‌ها دقت کرده‌اید؟ به استاد استاد گفتن صالح علا و شیفتگی مهمانان تازه به جام جم رسیده و فراموشی آنی آنها در برابر نور و دوربین کافه (ببخشید استودیو) توجه کرده‌اید؟ واقعاً گاهی اوقات آدم باورش می‌شود که علم تولید می‌کنند...! وقتی رسانه­‌ای مثل کتاب و محیطی مثل دانشگاه فاقد و عاجز از ظهور حقیقی خود در جامعه باشند، حتی دانشجویان نیز فراگیری و تحقیق علمی خود را از این کافه‌ها به دانشگاه ترجیح می­دهند و کافه تلویزیون جای دانشگاه و تفریح وکتابخانه و... را پر می‌کند.
صد البته من مخالف چنین برنامه‌ای نیستم و برخی قسمت‌های صادقانه و غیرمزورانه آن را نگاه می‌کنم اما امیدوارم شما روبروی این برنامه، دچار احساس نفرت‌انگیز فرهیختگی و عافیت در فرهنگ این مملکت نشده باشید که انگار همه امور فرهنگ و علم و دانشگاه به درستی پیش می‌رود و گل از گلستان می‌روید...

شکست جام جم در ماه رمضان

رسانه تلویزیون در کشور ما در حد یک آلت سیاسی تنزل یافته است. چون انحصاری است و رقیبی ندارد همه می‌خواهند خواسته‌هایشان در آن تبلور یابد. حساسیت‌ درباره برنامه‌ها و فیلم‌های آن بالا رفته تا جایی که هر برنامه‌ای که ساخته می‌شود لاجرم مخالفان سرسخت و جدی می­یابد. جوی که علیه فیلم یا مجموعه بوجود می­آید علی‌رغم هفت‌خوان تصویب است در مراحل ساخت و تولید و اعلام نظر سیاسی، مذهبی، اجتماعی و... (ازناحیه افراد زیادی که بسا قبلاً جزء منتقدان فیلم‌ها و برنامه‌های سیما بوده‌اند) موفق به ساخت برنامه خود شده‌اند. بیشتر تصمیم‌گیران و مجوز‌دهندگان، تخصص و آگاهی درباره رسانه ندارند و در طول سالیان حضور در تلویزیون و سر و کله زدن با برنامه‌سازان تجربه کسب کرده‌اند. با این حال ازمسئولان وعلمای حوزه گرفته تا نویسندگان و روانشناسان وجامعه شناسان با آنکه به نوعی در سازمان حضور دارند اما هریک به گونه ای منتقد این رسانه‌اند.
به راستی چه چیزی در جادوی این جعبه نهفته است که همه می‌خواهند در سفره پهن آن سهیم باشند؟ با وجود گسترش رسانه های رقیب مثل dvd و شبکه‌های ماهواره‌ای جذابیت و تأثیرگذاری چندانی در برنامه‌های سیما دیده نمی‌شود گو اینکه این نظارت‌های پیچیده راه را بر نوآوری و خلاقیت نویسندگان و هنرمندان می‌بندد. البته تاکنون هیچ‌گاه تحقیق جامع و علمی مستقلی درباره میزان تأثیرگذاری برنامه‌ای خاص از تلویزیون بر مخاطبان انجام نشده تا بتوان درباره میزان تأثیر سیما قضاوت کرد. این شاخصه با توجه به انتظار فوق‌العاده از سیما اهمیت زیادی دارد. با این حال نباید خوشبینی زیادی از تأثیرگذاری سیما در مخاطبان، بین منتقدان وجود داشته باشد. اما در کمال تعجب گاه مناقشه و گفت‌وگو درباره یک سریال تلویزیونی به مجلس و منابر ودولت و دانشگاه و... کشیده و طبعاً نتیجه این مناقشات چیزی جز افزایش حساسیت‌ها در ساخت برنامه‌های سیما دربر نخواهد داشت.
سنت مجموعه سازی در ماه رمضان سوای دلایل اقتصادی آن، انتظار و حساسیت از سیما را بیشتر کرده آنقدر که عضو شورای نظارت بر سازمان صدا و سیما حتی نیاز به آن را انکار کرده و ایراد و انتقاد کلی را به اصل آن دانسته است.(کارگزاران 20/6/87)
نکته جالب این است که تلویزیون برای رسیدن به این مرحله کوشیده مدعیان را در فرایند برنامه‌سازی مشارکت دهد و برای مجموعه‌های سال جاری شاهکار کند! قصه‌ها ساده و بدون پیچیدگی دردسرساز باشد، اعتقادات و احکام دینی را صریحا تبلیغ کند، شخصیت‌های جهان داستان مؤمن و ریشو و چادری و ساکن محله‌های پایین شهراند که روی زمین می نشینند و به نماز و روزه و اخلاق حسنه توجه ویژه دارند، در مذمت رزایل اخلاقی مثل طمع و حسد و... دانماً حرف می‌زنند و تکلیف آدم بدها از همان آغاز داستان مشخص است. حتی عواملی مثل ریتم و ضرباهنگ بکلی قربانی شعارهای مجموعه شده و با گذشت یک سوم از قسمت‌های مجموعه‌ها هنوز داستان شکل نگرفته و ادم‌های داستان بلاتکلیف‌اند. علت اینکه به طورکلی درباره هر چهار مجموعه روز حسرت، مثل هیچ کس، بزنگاه و مأمور بدرقه حرف می‌زنم بدلیل انتقاد ساختاری به آنهاست که دامنگیر این نوع برنامه سازی شده است. سیما گرفتار عوام‌زدگی و ریاکاری و ظاهر فریبی شده که هدفش کسب رضایت کسانی است که از سیما انتظار دارند وبه آن حساس‌اند. چه بسا بسیاری از این حضرات اصلا برنامه‌های تلویزیون را تماشا نمی کنند یعنی مخاطب سیما نیستند اما برنامه‌سازی باید بر اساس رضایت آنها انجام شود! نتیجه این شده که جذابیت و نوآوری در مجموعه‌های امسال از بین رفته وباید گفت دچار شکست کامل شده‌اند.
مردم به عنوان مخاطب اصلی سیما فراموش شده‌اند و عوامل ثانوی جدای اهداف اصلی را گرفته‌اند. دراین شرایط فقط دلالان و ریاکارنی که می دانند چه نقشی خریدار دارد و چگونه می­توان بدل را به جای دُر فروخت سود می­برند­.
قطعا سیما باید در برنامه سازی خود اینه‌ای از جامعه باشد و اقشار گوناگون و قصه‌های مختلفی از همه آدم‌های جامعه در آن گفته شود و تمرکز برمسائل طبقه خاصی از شهرنشینان آفت بزرگ سیما در سالهای اخیر است اما ورود به عرصه‌های متفاوت و حضور در طبقات اجتماعی اگر آگاهانه و بر اساس اقتضای درام نباشد به نتیجه‌ای شبیه آنچه در ماه رمضان می گذرد منتهی می‌شود. این شرایط به نابودی موضوعات و عرصه‌های کمتر توجه شده و دل‌زدگی مردم و گریز آنها خواهد رسید...
بالاترین

Sunday

مهم‌ترین قسمت زندگی

نگاهی به فیلم به همین سادگی ساخته رضا میرکریمی

زن و مرد در زمینه‌های مختلف تفاوت‌هایی انکار ناپذیر دارند، اما مهمترین تفاوت آنها که اتفاقاً زمینه اشتراک این دو جنس گیتی نیز هست، تمایل به زندگی مشترک است. شخصیت، علاقه، آرزو و توقعات زن و مرد از هم در زندگی مشترک آنقدر باهم تفاوت دارد که اتفاقاً بهترین بستر برای ایجاد این زندگی مشترک هم شده است. این البته، از نعمت‌های خداوندی است که به انسان هدیه شده و اگر درست شناخته و درک شود بهترین لحظه‌ها و جلوه‌های زندگی بشری را به وجود می‌آورد. در این‌باره حرف‌ها و نگرش‌های گوناگونی وجود دارد. اما گویاتر از همه خاطره‌ها و ناگفته‌های مردان و زنانی است که سال‌ها در کنار هم زیسته‌اند و پراز دلخوری‌ها و درددل‌ها و دل‌خوشی‌ها و... هستند. در این میان، زنان بیش از مردان حرف دارند چرا که معمولاً بیش از مردان تودار و رازدارند؛ کمتر حرف می‌زنند و شخصیت درونگرا و پرتحمل‌تری دارند. این صفات در زن مسلمان و شرقی رنگ بیشتری دارد. به همین دلیل آمار طلاق و جدایی در زندگی‌های مسلمانی بسیار کمتر است. اما با این همه رابطه زن و مرد مسلمان و ایرانی هنوز حرف‌های بسیار برای گفتن دارد و نیازمند شناخت بهتر و دقیق‌تری از زوایای نامکشوف خود است. این رابطه، در اثر هنری مثل شعر، رُمان و فیلم می‌تواند تجلی یابد تا دیگران در جریان آن قرار گیرند و با روبرویی با تجربه‌های متفاوت شاید برایشان درک تازه‌ای از زندگی زناشویی بوجود آید. فیلم «به همین سادگی» روایت تجربه یکی از این زندگی‌هاست. زندگی ساده و معمولی طاهره و امیر ایرانی و مسلمان که به آرامی ادامه دارد وهیچ‌کس تصور نمی‌کند این خانواده دچار مشکل باشند! در ظاهر زن، به خانه‌داری و تربیت دقیق بچه‌هایش مشغول است، مرد درگیر کار و مصمم برای ارتقای سطح زندگی، بچه‌ها شاد و سرشار از زندگی و خلاصه همه چیز عادی و معمولی پیش می‌رود. درآمد خانواده، تقید به فرهنگ و مظاهر دینی، رابطه با همسایگان و فامیل، در کیفیت قابل قبولی است. اما ناگهان طاهرهتصمیم می‌گیرد خانواده را ترک کند و به خانه پدری برود. شما فکر می‌کنید علت این تصمیم چیست؟ وقتی مشکل غیرقابل تحملی وجود ندارد؛ از اعتیاد، ناسازگاری، عادت‌های بد رفتاری، فقر و بی‌فرهنگی و هزار مسأله دیگر که معمولاً خانواده‌ها را دچار مشکل می‌کند خبری نیست، چرا باید طاهره به عنوان همسر و مادر خانواده به چنین نتیجه‌ای برسد؟ پاسخ این سؤال را شاید بسیاری از زنانی که زندگی مشابهی دارند و با عشق و علاقه کافی به همسر و فرزندان زندگی را ادامه می‌دهند، خوب درک کنند. چیزی که در بطن زندگی، ورای همه امکانات و نیازهای مادی و معنوی وجود دارد و حلقه اصلی زنجیر زندگی است، پاسخ چرایی رفتار طاهره «به همین زندگی» است. لحظه‌هایی از زندگی وجود دارد که با هیچ توصیفی قابل بیان نیست. نه آنچنان دردناک است که از آن بتوان گریخت و نه چنان شیرین است که با روی باز از آن استقبال کرد. آنچه در زیرپوست زندگی این زن می‌گذرد همه چیزهای تلخ و شیرین زندگی است که به سادگی از کنار آن عبور می‌کنیم و با بی‌توجهی و بی‌اعتنایی چه حادثه‌ها و ماجراهای خاموش را بوجود می‌آوریم. چه بسا هرگز این زاویه‌های خاموش علنی نشود و کسی از آن باخبر نگردد اما در تمام وجود زندگی حضور خود را به رخ بکشد. ماجرا این است که طاهره به آشپزی، خرید خانه، رساندن بچه به مدرسه، شستن لباس، پخت و پز و هر کار دیگری که وظیفه معمولی مادر خانواده است در بهترین صورت مورد انتظار مشغول است و باید از زندگی لذت کافی را ببرد اما آنچه او را رنج می‌دهد بی‌توجهی و عادی شدن حضور او در خانه است. همسر و فرزندان او را می‌بینند و نیازمند اویند اما از فرط تکرار و عادت حضور او را حس نمی‌کنند و به او بی‌توجه و بی اعتنایند. طاهره از این رنج می‌برد که مادری عادی و موظف و همسری تکراری و همیشگی برای امیر شده است و دیگر طاهره نیست. در صحنه ای از فیلم وقتی با پسرش از مدرسه به خانه بازمی‌گردند در برابر این سؤال فرزند که راستی مامان تو چه کاره‌ای؟ ناگهان درمانده می‌شود، گویا خود را در برابر پرسش اساسی‌تری می‌بیند که در این زندگی چه کاره‌ای؟ به همین سادگی ما را در برابر این پرسش اساسی زندگی قرار می‌دهد که بعد از این همه تلاش برای زندگی مثل کار و تحصیلات عالی و خانه و سفر تحصیلی و موقعیت اجتماعی و.. که همه مقدمه زندگی هستند، کی و چگونه خود زندگی را آغاز خواهیم کرد؟ همسر و فرزندان را در زندگی چگونه به حساب خواهیم آورد و درک و شناخت ما از زندگی چگونه خواهد بود؟
به همین سادگی، ساده‌تر از آنچه شما فکر کنید شما را در برابر زندگی و آنچه از آن غفلت کرده‌اید خواهد نشاند و تجربه تازه‌ای را توصیف خواهد کرد.

Thursday

حفظ ظاهر

شخصیت­های سینما و تلویزیون(وحتی ادبیات) ایرانِ معاصر به حد ترحّم احمق و باورناپذیرند. آنچنان هستی خود را در ساده­ترین نشانه­های کلامی وتصویری وتوصیفی عرضه می­کنند و به خورد تماشاگر می­دهند که مخاطب جز تعجب و اندکی خنده عاقل اندر سفیه واکنشی درخور نمی­یابد...
آدم بد، آدم خوب، آدم شریف، آدم پست، حتی آدم خاکستری در همان آغاز تکلیف­معلوم است. از اسم و لباس و ریش و تکیه کلام گرفته تا دکور اتاق و نور صحنه و همه چیز در ظاهر خلاصه شده است. بروز باطن در ظاهر با اصول درام و زیبایی شناسی اثر هنری مغایر است؛ ناسلامتی قرار است با ساختن شخصیت مخاطب با تجربه­ای ناآشنا وغیر قابل حدس مواجه شود! بعید است ریشه این شیوع در آثار هنری به فهم هنرمندان یا غفلت آنها از اصول هنری پدید آمده باشد.اگر کمی دقت کنیم این رفتار دامنگیر جامعه نیز هست. در جايی که سالهاست من معاشرم «حفظ ظاهر» به مثابه ناموس این جماعت شده است. نه اینکه علناً بگویند درباطن آدمی هر غلطی خواست باشد، بلکه چون دست هیچ­کس به درون آدم­ها نمی­رسد، تظاهر به رفتارها و نشانه­های چشمی حرف اول و آخر شناخت، احترام، امتیاز، اعتبارودنیا و آخرت را می­زند. خوب در این وضع خبری از شخصيت نیست. و همه آدمها تيپاند؛ عین سینمای معاصرمان! همه آن چیزی هستند که بقیه انتظار دارند، نه آنچه باید باشند یا خودشان می­خواهند. این جماعت که اشاره کردم حداعلی در این سلوک­اند که جامعه و هنر به آن مبتلایند. این شیوه بهترین، امن­ترین، پرسودترین و ساده­ترین راه برای معامله سعادت دنیاست. حفظ و بقا و دوام در بازار، سیاست، دانشگاه، ورزش و... ایمان به حفظ ظاهر وتعبد به آن در هر حالی است. فرقی نمی­کند در چه جماعتی باشی؛ مذهبی یا سکولار، دولتی یا روشنفکر، درویش یا دنیا طلب! گویا این جامعه کارگزاران، راهنمایان، و افرادی براساس اصول متظاهرانه وریا کارانه متناسب با سرویس­های گوناگون اجتماع طراحی وتربیت کرده­ تا انتظارات دنیوی و اخروی خود را دریافت کند. و چه پیش می­رود! و همه چیز را به سلیقه منحصر به فرد خود تولید و به جهان عرضه می­کند. وای به حال کسی که یا این اصول را بلد نیستند یا ناتوان از انجام آنند...

ماجرای حسني....

- حسني را برداشتند..
فکر کردم خيلي دير .. ولي با لاخره او هم رفت لابد کاردست خودش داده و الا نبايد تا دم مرگ کنار ميرفت..
- برنامه‌اش را ديدي؟
تازه دوزاري‌ام افتاد! فرزاد حسني را مي‌گويد..من را باش به کدام حسني فکر مي‌کردم! مملکت مار ا ببين گرفتار حسن‌ها و حسني ها شده؟ از حسنک وزير تا حسني امام جمعه وحسني مجري و سيد حسني که منتظر مژده‌اش هستيم و...
اما اين حسني (منظورم فرزاد است) از همه شيرين ‌تر بود. کاري به غرور و خودخواهي‌هايش ندارم. من هم از موارد زيادي از برخوردهايش بدم ميآمد. اما برکناري، اخراج، يا هرچيز ديگر برخورد زشتي بود، حتي دردناک. حسني با تسلطي که به ظواهر ديني مثل احکام وتاريخ و باورهاي اعتقادي داشت و به خوبي آنها را به کار مي‌گرفت نقشي بهتر از بيشتر روحانيوني داشت که در تلويزيون حرف مي‌زدند. برنامه کوله پشتي بدون حسني معني ندارد. او چندين سال براي برنامه و ارتباط با مهمانان که اتفاقا مهمانان قابل‌تري در مقايسه با برنامه‌اي مثل شب شيشه‌اي بودند تلاش کرد ومخاطبان متنوعي دست و پا کرد. آدمي با اين همه خدمت (کاري ندارم اعتقاد داشت يا رياکارانه بود،چنانچه درمورد حتي ضرغامي هم نمي‌توان چنين قضاوتي کرد.) چنان کنار زده مي‌شود که گويا تابحال فقط برنامه هاي غير اخلاقي اجرا مي‌کرده و کاري جز بي عفتي نمي‌ کرده! شک ندارم فتنه اصلي به شيوه مرسوم اين سرزمين زير سر حسودان او بوده است. اما اين ماجرا براي بار صدم ظرفيت محدودمان را به صوررتمان زد و با فحش به ما گفت چقدر سبک و کم ظرفيتيم. از بزرگترين آدم ها تا کوچک‌ترينشان فقط تا زماني قابل اسم بردن هستند که به کار ما بيايند. مثال‌هايش را شما بزنيد!
البته من هم حالم از دختر، پسرهايي که براي اندام نمايي به شهر مي آيند، خوشم نمي‌آيد، من هم معتقدم لباس هم مثل برخي چيزهاي ديگر بايد قانون داشته باشد، اما برخوردهاي انتظامي هيچ فايده‌اي ندارد، چنانچه پيداست. اين هياهو هيچ تأثيري بر اوضاع نداشته وبيشتر به نفع همين دختر پسرها شده ، همانطور که برکناري ، در دراز مدت به نفع حسني مي شود! در اين ميان فقط از بين رفتن احساس و توهين به کساني است که به حجاب باور دارند...باقي مي‌ماند.
از استادي(که خودش فعلاً درکويت زندگي مي‌کند) شنيده بودم ؛ هر کس به اين سيستم خدمت کند احمق است! البته فکر نمي‌کنم حسني احمق باشد، بلکه ما احمقيم که به اين سازها مي‌رقصيم....

برگمان، مشکيني وآنتونيوني!

مرگ باعث توجه به خيلي از چيزها مي‌شود که در زندگي معمولاً از ان غافليم و چه بسا اختلافات و دشمني‌هايمان نيز از روي همين چيزهاي ساده پيدا شود. نمي‌خواهم وارد بحث‌هاي فلسفي وپلوراليک شوم اما آيا تا بحال به دلايل اختلافات مذهبي وقومي فکر کرده‌ايد؟ سوء ظني که بين دانشمندان تجربي وعالمان ديني وجود داشته ودارد، يا عدم تفاهم هنرمندان با خيلي از صاحب‌نظران ديگر ، چطور؟ خوب، روشن است که برخي از اين موارد که ذکر کردم اختلاف ماهوي باهم دارند اما به نظر من و با توجه به آنچه در اين روزها و سالها مي‌بينم و مي شنوم همه اينها در يک چيز اشتراک نظر د ارند که البته خيلي به مباني علمي و معرفتي آنها هم ارتباط ندارد، بلکه به نحوه تلقي و ارتباط آنها به يکديگر مربوط است؛ بسياري از آنها حتي حاضر به شنيدن وخواندن حرف هم نيستند و چه بسا به مرگ هم راضي و از باشنيدن خبر آن خوشحال هم بشوند! آنها در تمام عمر پر فراز و نشيب خود حتي راضي به شنيدن کلمه‌اي درباره هم نشده‌اندوهر کس به کار خود که شامل طرد و انکار و محکوم کردن هم مشغول بوده اند. عين خطوط موازي که هرگز به هم نمي‌رسند! هيچکس ديگري را قبول ندارد مگر اينکه از چهارچوب تنگ ذهني هم عبور کنند. اين وضعيت به کل جامعه امروز ما نيز سرايت کرده و وضعيت عجيبي بوجود آورده است. دراين‌باره بعداً مفصل ‌تر خواهم نوشت، اما آنچه امروز باعث آغاز چنين بحثي شد، مرگ چند شخصيت که به هم ربطي ندارند در فاصله يکي دو روز است: آيت‌الله مشکيني، استاد اخلاق وبرگمان و آنتونيوني فيلمسازان دهه 60 اروپا! بعيد مي‌دانم آن دو فيلمساز شهير هرگز در عمزشان نام اين استاد اخلاق را شنيده باشند و اسن استاد اخلاق هم هرگز اثري از آنها را ديده باشد! حتماً خواهيد گفت اين دو نفر چه نسبتي با هم دارند؟ وچرا بايد از هم با خبر باشند؟ آنقدرها هم بي ارتباط نيستند هرسه در انديشه انسان و دغدغه هاي زندگي انساني و پيوند او با دين و معنويت بودند. البته در دوره‌اي که آنها جوان تر بودند. چراکه مشکيني جوان و نويسنده تقريظ بر شهيد جاويد وبرگمان توت فرنگي هاي وحشي و آنتونيوني بلوآپ خيلي با آنجه در سال هاي آخر از آنها ديده شده مثل اروس وساراباند به اندازه جلوه سياسي مشکيني غير قابل تحمل است. واقعاً اينکه استاد اخلاق ما نورزمستاني وپرسونا وتخم مار را ديده باشد، انتظار زيادي است ، اما تصور تغيير نگاه او به جهان دورتر وسوسه انگيز است ونيز تصور آشنايي برگمان با معرفت اسلامي و ايراني! اما هم اين خيال ها در لاک ناآگاهي وسوءتفاهم مقبور مانده است.
يک مثال ديگر ؛ هيچ مي دانستيد امير کبير مرد طلايي دوران طلايي ايران با شيخ مرتضي انصاري فقيه ساختار شکن، هم عصر بوده اند؟ اما آنها هرگز حاضر به همفکري وحتي ديدار با هم نشده‌اند؟ تصور همراهي اين دو نفر و تأثير شگرفي که مي توانستند بر دين و فرهنگ و سياست اين مرز و بوم بگذارند قابل اندازه گيري نيست. چرا که کم وبيش يک قرن بايد مي‌گذشت تا در دوران مشروطيت آن کارهاي نکرده و نشده با هزينه سرسام‌آورتري آغاز شود. تفکر اصلاح گرانه و ترقي خواهانه امير به همان اندازه‌‌اي اهميت دارد که انديشه ضد اخباري وعقل‌گراي شيخ که در آن دوران غريب به سختي توانست بر هژموني انحرافي و متحجري که با کمک سلطنت قاجاري بر ايران سيطره افکنده بود غلبه کند.خوب ! حتماً درباره پيوند دين و توسعه در اين مملکت و علل ناکامي مردان اصلاح طلب در تاريخ معاصر بهتر از من مي دانيد! به نظر من سوء تفاهم وبي اطلاعي و اندکي خودخواهي باعث شده مردان بسياري که در اين سرزمين توانايي حرکت و اصلاح داشته‌اند عملاً در برابر آن بايستند. مثال‌هاي ان اکنون پيش روي ما نيز خود نمايي مي‌کند! به ماجراهاي ده سال اخير بنگريد مخالف و موافق ، آخوند و روشنفکر ، حزب‌اللهي و سکولار به فکر هم توجهي ندارند . چه بسا اصلاً سخنان يکديگر راهم نشنوند و نخوانند، اما تکليفشان ازقبل در برابر هم روشن است! احمق نيستم که بخواهم همه را در ايده‌آلهايم در يک صف وبي اختلاف ببينم، اما حرکت موازي اجراء يک جامعه، بي ارتباط باهم وبه راه خود باعث درجا زدن و کوبيدن به طبل هاي دشمني و اختلاف مي شود. چنانکه امروز ما هستيم...

Wednesday

بحران تازه یا همیشگی?

این روزها سینمای ایران در بحران تازه اما تکراری به سر می برد. استعفای برخی از مسئولان دولتی که همزمان با توقیف "سنتوری" و زمزمه توقیف چند فیلم دیگر روی داده باعث علنی تر شدن بحران همیشگی سینمای ما شده است. این وضعیت شبیه "شاه میران" در تاریخ این مملکت است که البته در انتخاب شاه جدید دعوا و کشتار نمی شود بلکه تا رئیس جدید اوضاع را در دست بگیرد مدتی بلاتکلیفی و رکود حاکم می شود. کاملاً طبیعی بود که "رضاداد" باید با روی کار آمدن رئیس جمهور جدید استعفا می داد، نه اینکه با سیاست ها و افکار رئیس جمهور قبلی همراه بود، به این دلیل معنی ندارد در این دولت فردی سکان اجرایی سینما را در دست داشته باشد که در حلقه نباشد و از "مرشد" حرف نشنود و پیروی نکند! انتصاب "اربابی" هم از عجائبی بود که زودتر از این انتظار پایان مهلت ان می رفت. اما واقعاً مشکل سینمای ما کجاست؟؟ آیا مسیحا نفسان این حلقه که خیلی هم ادعا دارند می توانند کاری پیش ببرند؟ به نظر می رسد مشکل بسیار عمیق تر از این هاست و این آقایان هم بعد از مدتی تندروی مجبور به تن دادن به برخی کارهایی می شوند که امروز به آن انتقاد می کنند. صد البته با توجیهات عجیب و غریب! موضوع اصلی خود سینماست که موضع قهر و آشتی با آن برقرار است. هنوز هم معلوم نیست آقایان سینما و همچنین تئاتر وموسیقی و....را می خواهند یا نه؟ ایا حاضراند بهای پاسخ صریح خود را بپردازند یا نه؟سينما و تلويزيون در سال‏هاى پس از انقلاب، در موقعيت دوگانه‏اى قرار گرفتند؛ يعنى هم با فروپاشى و بازيابى هويت و هم با انتظارهاى فوق‏العاده‏اى، در ميان لايه‏هاى گوناگون جامعه، روبه‏رو شدند. در واقع، انقلاب سبب شد تا سينما و تلويزيون، در همه جنبه‏هاى تماتيك، شماتيك و حتى نيروى انسانى و فنى، در جريان يك دگرديسى قرار گيرند و طبيعى بود كه بسيارى از سينماگران و سيماگران قديمى، دوره‏اى را در فترت و سكوت، به سر برند. اين وضعيت، فرصتى را در اختيار افراد تازه‏اى قراد داد تا براى پاسخ دادن به انتظارهاى انقلابى، پا به ميدان بگذارند. تئورى‏هاى جديد، سياست‏هاى جديد و شعارهاى تازه، راه را به سينماى انقلاب نشان داد. مطالعه تاريخى دگرگونى‏ها و بررسى سياست‏ها و نگرش‏هاى مديران دوره‏هاى گوناگون سيما و سينما، در اين سه دهه، نشان دهنده منحنى رشد و حركت پيشرو سينماى ملى و رسانه ملى، نسبت به سال‏هاى پيش از انقلاب است. رشد توليدات سينمايى و شبكه‏هاى تلويزيونى، دست‏يابى به جايگاه معتبر در سينماى جهان، رشد آموزش دانشگاهى و كشف استعدادهاى جوان و مانند آن، از نشانه‏هاى مهم اين تحول هستند. رفته رفته آدم‏هاى قديمى نيز به صحنه بازگشتند و با بازيابى و همسويى با نسل جديد، همكارى كردند؛ ولى مشكل سينما و تلويزيون در تعريف دوباره خود و رويارويى با جامعه، همچنان پابرجا ماند.البته در بدنه سينما، مشكلات جديدى پديد آمد كه با وجود همه موفقيت‏ها و تحسين‏ها، نمى‏توان مدعى شد كه سينمايى ملى، با هويت تعريف شده داريم؛ زيرا نشانه‏هاى ضعف بر بدنه نحيف اين سينما، به اندازه نشانه‏هاى موفقيت، هويداست. از ضعف‏هاى بنيادين تئوريك جريان نقد، مشكلات فيلم‏نامه‏نويسى و قطع ارتباط با ادبيات كهن و مدرن گرفته تا كاستى‏هاى فنى، كمبود سرمايه، مشكلات صنفى، ضعف توليد، نبود تهيه كنندگان حرفه‏اى در سينما، كمبود يا نبود سالن‏هاى سينما، حذف سهم سينما در سبد هزينه‏هاى خانواده، كپى‏هاى بى‏حساب و غيرقانونى و نگرانى‏هاى درونى اهالى سينما از محدوديت سوژه و موضوع و رشد جريان سطحى و ساده‏نگرى يا ابتذال.حل اين مسائل، نه به سادگى انجام مى‏شود و نه مى‏توان يك تنه درباره برخى يا حتى يكى از آنها، به داورى و ارائه راه حل پرداخت؛ ولى عجيب‏تر اين است كه معمولاً به حل اين مشكلات، توجه زيادى هم نمى‏شود. در حقيقت، اين يكى از موقعيت‏هاى دوگانه‏اى است كه سينما و سيما، از آغاز با آن روبه‏رو بوده‏اند. در ميان سياست‏مداران، احزاب، روحانيان و حوزه‏هاى علميه، دانشگاهيان، روشن‏فكران، نوسيندگان، اديبان و بالاخره توده مردم، انتظارهاى فوق‏العاده و متعارضى از سينما پديد آمده است. مصداق‏هاى اين انتظارها را مى‏توان در واكنش به فيلم‏ها و سريال‏هايى ديد كه با وجود همه مشكلات، توليد شده‏اند؛ حتى مى‏توان در مواردى، واكنش‏هاى اين قشرها را مشابه رفتارهاى پيش از انقلاب، ارزيابى كرد. احزاب و جريان‏هاى سياسى، از سينما، براى تبليغ شعارهاى خود دعوت مى‏كنند و در عوض، وجود انتقادهاى ساده سياسى و حتى سينماى اجتماعى را نيز در مواردى با سياست‏هاى خود در تعارض مى‏بينند. استادان و صاحب نظران علوم انسانى و دانشگاهى نيز برخى برنامه‏هاى سينما و فيلم‏هاى سينمايى را بدآموز، غيرعلمى و داراى تأثير بد، ارزيابى مى‏كنند. كمتر روان‏شناس، جامعه‏شناس و اقتصاددانى است كه منتقد جدى سيما نباشد. در ميان روحانيان و عالمان حوزه نيز سينما و سيما، در مواردى خلاف شرع و اخلاق تلقى مى‏شوند و درباره محتواى فيلم‏ها، موسيقى، بازيگران و حتى زمان پخش برنامه‏هاى سيما، انتقادهايى وجود دارد. از سوى ديگر، روشن‏فكران و نويسندگان، به نوعى با سينما و تلويزيون قهر كرده‏اند و برنامه‏ها و فيلم‏هاى آن را تصنعى، عامه‏پسند و مبتذل مى‏دانند و به ارتباط و اقتباس سينما از آثارشان، روى خوشى نشان نمى‏دهند.مهم‏تر از همه، توده مردم هستند كه با سالن‏هاى سينما، بيگانه‏اند و به ندرت حاضرند براى تماشاى فيلمى در صف بايستند و زحمت حضور دو ساعت تماشاى فيلم را بر خود هموار كنند. درباره تلويزيون نيز مردم نظرهاى گوناگونى دارند كه به طور كلى، نشان دهنده نارضايتى و بى‏رغبتى به برخى برنامه‏هاست.نارضايتى و بى‏ميلى خود اهالى سينما و تلويزيون از فيلم‏ها و برنامه‏ها نيز حكايت جالب توجه ديگرى است؛ مثلاً جشنواره بين‏المللى فيلم فجر كه مهم‏ترين رويداد سينمايى سالانه كشور است، با انتقادها و گلايه‏هاى سينماگران روبه‏روست. بعضى كارگردان‏ها ترجيح مى‏دهند كه فيلم خود را در آن مشاركت ندهند. منتقدان نسبت به گذشته، حضورى جدى و فعال ندارند و جلسه‏هاى نقد و بررسى، پرنشاط نيست. حضور سينماگران در جشنواره، محدود به حضور ستاره‏ها شده و اين رويداد، به جشن، شباهت بيشترى يافته است.در اين ميان، براى كشف حقيقت، بايد به اصالت نياز به سينما و تلويزيون، با هويت ذاتى آنها انديشيد و نيز اين كه سينماگران در هويت‏بخشى به سينماى ملى، تا چه اندازه نقش يافته‏اند. اصولاً در وضع موجود، بضاعت سينماى ايران را در چه حد و قواره‏اى بايد ديد و از سيما چه انتظاراتى مى‏توان داشت؟ بى آن كه قصد كوچك نشان دادن اين سينما را داشته باشيم يا آن كه بى‏جهت آن را بزرگ كنيم، بايد به واقعيت بزرگى كه پيرامون ماست و همه بدون توجه به آن قضاوت مى‏كنيم، توجه شود.صاحب‏نظران كيفيت كه دانشى 70 ساله است، با وجود تنوع ديدگاه در تعريف و شيوه‏هاى دست‏يابى به آن، كيفيت را محصول عمل و عوامل انسانى - از تأمين كننده منابع اوليه گرفته تا مديران، كاركنان جزء و مصرف‏كنندگان - مى‏دانند. در حقيقت، محصولى را داراى كيفيت مطلوب مى‏شمرند كه همه كسانى كه با آن ارتباط دارند براى بالا رفتن توانايى محصول و برآوده كردن انتظارات مشترى، تلاش كنند. در اين راه، همه بايد ديدگاهى فراتر از نتيجه مقطعى - يعنى آن چه مستقيماً مى‏بينند - داشته باشند. بنابراين، تأمين كننده منابع، با آن كه هرگز مشترى را نمى‏بيند، به نيازها و انتظارهاى او مى‏انديشد. مشترى به چرخه‏اى كه محصول را توليد كرده و مدير و كاركنان نيز به بهبود مستمر و رضايت مشترى و آموزش خود فكر مى‏كنند.با اين تفصيل، ارتقاى سينما و تلويزيون ما در برآوردن انتظار قشرهاى گوناگون، چگونه عملى مى‏شود؟ بالا رفتن هميشگى انتظارهاى جامعه، از نظر كيفى و كمى، با توجه به رشد و گسترش ارتباطات و محصولات رقيب (ماهواره‏اى، اينترنتى و...) و ارتقاى سطح هوش و دانش جامعه، طبيعى است؛ ولى توقع‏هاى ثانوى و خارج از توان فنى و هنرى موجود، پيش از آن كه سينماگران را به رشد بيشتر وادار كند، آنان را دچار روزمرگى و حركت بر خطى ساده و شعارى خواهد كرد. توقع‏هاى ثانوى را مى‏توان در نگرش‏هاى شخصى، صنفى و منطقه‏اى ديد كه ريشه بسيارى از آنها بر پايه كاستى‏هاى سيستم و ضعف‏هايى در ساختار خانواده و جامعه استوار است و حتى ممكن است برخى انتقادها و انتظارها، از سوءتفاهم يا اشتباه برخيزد. درك نادرست از ماهيت سينما و تلويزيون و به طور كلى از هر اثر هنرى و رسانه‏اى كه زاييده تخيل هنرمند است، ريشه بسيارى از اين انتظارهاى غيرواقعى است. در حقيقت، هنوز بسيارى از مردم، فرق ميان واقعيت و هنر و به عبارتى ديگر، امر واقعى و امر برساخته از هنر را نمى‏دانند. تصور عمومى بر اين است كه هر چه در سينما و تلويزيون ديده مى‏شود،به منزله واقعيت صددرصد تأييد شده و داراى ما به ازاى خارجى است. ريشه تصور بدآموزى از فيلم‏ها و سريال‏ها را مى‏توان در اين نكته ديد؛ در حالى كه اساساً زبان ادبيات و هنر كهن ايرانى، آميخته با تخيل است و عالى‏ترين جلوه‏هاى تصوير خيال‏انگيز را در اشعار حافظ، فردوسى، صائب و بيدل، مى‏توان ديد.بنا بر اصول علم كيفيت، همگان در به دست آوردن كيفيت، نقش دارند. شرط دانستن و سهيم بودن در اين فرآيند، حضور يا اطلاع از چگونگى توليد يا روند ارائه آن است. توليد فيلم و كار سينما، يكى از مشكل‏ترين مشاغل جهان، رده‏بندى و ارزيابى شده است. بنابراين در تهيه يك اثر سينمايى، علاوه بر صرف هزينه گزاف، هزاران نفر و ده‏ها هزار ساعت، براى خلق يك اثر، به كار گرفته مى‏شوند؛ در حالى كه بسيارى از متوقعان، حتى يك بار هم در جريان توليد فيلمى قرار نگرفته‏اند، بلكه حتى يك بار هم به سينما نرفته‏اند. وقتى نويسندگان از سينما دورى كنند و صاحب نظران علوم انسانى، شناخت درستى از سينما نداشته باشند و در اين شرايط، اهالى سينما و تلويزيون با تحليلى كلى از اوضاع و احوال، به كلى صورت مسئله را پاك كنند، بهتر از اين، نمى‏شود كار كرد؛ يعنى هيچ بهبودى در وضع سينما و سيما به وجود نمى‏آيد. تعهد به اصول حرفه‏اى و احترام به تخصص، مى‏تواند فرآيند را بهبود بخشد و سينما و سيما را مطابق با انتظارها رشد دهد.