بالاخره دودلی وبیمیلی بی حال شد! و توانستم وبلاگ شخصیام را راه بیاندازم.البته چند ماهی (به سال نکشید!) علاف سر درآوردن از سایتی بودم که میخواستم از خدمات آن استفاده کنم. خیلی حال و حوصله خواندن و ترجمه کردن دستور فعال سازی وبلاگ از آن سایت را نداشتم. بالاخره با ور رفتن به گوشه کنار سایت فهمیدم چه باید کرد.
برای انجام کارها بیانگیزه و ناتوان نبودهام اما مثل خیلی از همنسلان در محیط و مساحتی زندگی میکنم که همیشه مانع و جلوگیر من شدهاست و نتوانستهام به موقع کار را انجام دهم. هنوز نفهمیدهام راز دیر رسیدن و چندم وچند هزارم شدنم چیست؟
زمانی دنبال مدرک میروم یا تصمیم میگیرم تحصیلات تکمیلی را ادامه دهم که لیسانس اعتبارش را از دست داده و بقیه در شش وبش دکترا هستند!
زمانی با نویسنده یا هنرمند مورد علاقهام آشنا میشوم که او دیگر حال و حوصله ندارد و مایهای نمیگذارد!
زمانی فیلم یا کتاب مورد نظر به دستم میرسد که ارزشش را از دست داده!
زمانی زن میگیرم که بقیه دارند طلاق میدهند!
حتی در موارد جزئیتر موقعی وارد نمایشگاه میشوم که بقیه دارند برمیگردند! زمانی به جلسه یا کلاس دلخواهم میرسم که موضوع اصلی گفته شده و همه در حال خداحافظیاند! زمانی ماشین میخرم که بقیه فروشندهاند! لباس و کفش و چیزهای دیگر را وقتی که از مد افتاده میخرم! و....
وحالا هم وقتی که وبلاگ نویسها بیخیال وبلاگشان شدهاند و دیگر آن هول و ولای وبگردی رونق ندارد من تصمیم گرفتهام وبلاگ شخصی را بیاندازم.
حالا دیگر خیلی مهم نیست صدهزارو چندمین وبلاگ فارسی زبان هستم وشاید تا چند ماه (بلکه سالها) کسی از این وبلاگ خبردار نشود. ولی بالاخره بعد از چند سال نوشتن در مجلهها و روزنامههای سینمایی و ادبی، نوشتن در این لوح خیالی را شروع میکنم. بیمزد و مجانی و حقالتحقیرهایی که نمیدهند!
در این سالها که وبلاگ نویسی رسم شده؛ شخصیت، آرزو، عقیده، حتی مسائل و مشکلات شخصی نویسندهها را از لابلای نوشتهها وعکسها میتوان فهمید. من در همه این سالها که برای مطبوعات مینوشتم از این پرهیز داشتم که خودم را قاطی موضوع کنم. نه اینکه سر مگو یا راز غریبی داشته باشم؛ قاطی کردن حرفها ودردلهای بیجا با خواننده بعضی وقتها زدگی زیادی در خواننده بوجود میآورد. گریز از پوسته تصنع، گاهی نویسنده را دچار پوسته هرتی مسلکی میکند.
از این مهمتر چگونه حرف زدن و نوشتن است. نوشتن برای چشمها و فکرهایی که پُراَند از حرفها و شکلهای پراکنده سخت است. همیشه این تردید با من تکرار شده که نکند منظورم را نفهمد و من او را نفهمم. چیزهای زیادی نوشته و خواندهام که تردید داشتم منظورگوینده را به درستی فهمیده باشم. خوب! در آغاز خیلی راحت به این نتیجه رسیدم که اشکال از من است اما انصاف بدهید! حالا که خوب نگاه میکنیم میفهمیم سوء تفاهم یک اصل نانوشته در بین ماست. بیحوصلگی وبیتفاوتی باعث شده خیلی به چون وچرای حرفها و نوشتههایمان فکر نکنیم. با چیزی مخالفت میکنیم در حالیکه منظورمان چیز دیگری است از چیزی خوشمان می آید درحالیکه واقعا از آن متنفریم و مدتی که بگذرد می بینیم چه اصرار بیهوده ای در اثبات و تأیید آن کردیم. این حس لعنتی هم بدجوری خفت استدلال و منطق را گرفته و به هر چیزی می خورد و به راحتی اثبات می کند:حسم اینو میگه!حسم اینو می خواد!حسیه منطق نمیخواد! ودیگر نیست که وقتی با سر زمین خوردیم به اشتباه بزرگی که کردهایم اعتراف کند...
با همه این حرفها دوست داریم حرف بزنیم و درباره همه چیزهایی که دوست داریم مثل ادبیات و سینما و فرهنگ و اجتماع و چیزهای دیگر، بنویسیم. اما من باید با خودم لااقل روراست باشم ودر حک کردن کلمات دقت کنم تا خودم را گول نزنم. خصوصا وقتی قرار است درباره چیزهای مهم و تأثیرگذارحرف بزنم. و اینکه پوسته تظاهر و همه چیزدانی (هم از نوع روشنفکری وهم از نوع آخوندی) من را به جاهل کامل بدل نکند.
حالا باید دید با شکستن این پوسته چقدر خودم را لو میدهم و چقدر میتوانم حرفهای حسابی و طرفه بنویسم.
برای انجام کارها بیانگیزه و ناتوان نبودهام اما مثل خیلی از همنسلان در محیط و مساحتی زندگی میکنم که همیشه مانع و جلوگیر من شدهاست و نتوانستهام به موقع کار را انجام دهم. هنوز نفهمیدهام راز دیر رسیدن و چندم وچند هزارم شدنم چیست؟
زمانی دنبال مدرک میروم یا تصمیم میگیرم تحصیلات تکمیلی را ادامه دهم که لیسانس اعتبارش را از دست داده و بقیه در شش وبش دکترا هستند!
زمانی با نویسنده یا هنرمند مورد علاقهام آشنا میشوم که او دیگر حال و حوصله ندارد و مایهای نمیگذارد!
زمانی فیلم یا کتاب مورد نظر به دستم میرسد که ارزشش را از دست داده!
زمانی زن میگیرم که بقیه دارند طلاق میدهند!
حتی در موارد جزئیتر موقعی وارد نمایشگاه میشوم که بقیه دارند برمیگردند! زمانی به جلسه یا کلاس دلخواهم میرسم که موضوع اصلی گفته شده و همه در حال خداحافظیاند! زمانی ماشین میخرم که بقیه فروشندهاند! لباس و کفش و چیزهای دیگر را وقتی که از مد افتاده میخرم! و....
وحالا هم وقتی که وبلاگ نویسها بیخیال وبلاگشان شدهاند و دیگر آن هول و ولای وبگردی رونق ندارد من تصمیم گرفتهام وبلاگ شخصی را بیاندازم.
حالا دیگر خیلی مهم نیست صدهزارو چندمین وبلاگ فارسی زبان هستم وشاید تا چند ماه (بلکه سالها) کسی از این وبلاگ خبردار نشود. ولی بالاخره بعد از چند سال نوشتن در مجلهها و روزنامههای سینمایی و ادبی، نوشتن در این لوح خیالی را شروع میکنم. بیمزد و مجانی و حقالتحقیرهایی که نمیدهند!
در این سالها که وبلاگ نویسی رسم شده؛ شخصیت، آرزو، عقیده، حتی مسائل و مشکلات شخصی نویسندهها را از لابلای نوشتهها وعکسها میتوان فهمید. من در همه این سالها که برای مطبوعات مینوشتم از این پرهیز داشتم که خودم را قاطی موضوع کنم. نه اینکه سر مگو یا راز غریبی داشته باشم؛ قاطی کردن حرفها ودردلهای بیجا با خواننده بعضی وقتها زدگی زیادی در خواننده بوجود میآورد. گریز از پوسته تصنع، گاهی نویسنده را دچار پوسته هرتی مسلکی میکند.
از این مهمتر چگونه حرف زدن و نوشتن است. نوشتن برای چشمها و فکرهایی که پُراَند از حرفها و شکلهای پراکنده سخت است. همیشه این تردید با من تکرار شده که نکند منظورم را نفهمد و من او را نفهمم. چیزهای زیادی نوشته و خواندهام که تردید داشتم منظورگوینده را به درستی فهمیده باشم. خوب! در آغاز خیلی راحت به این نتیجه رسیدم که اشکال از من است اما انصاف بدهید! حالا که خوب نگاه میکنیم میفهمیم سوء تفاهم یک اصل نانوشته در بین ماست. بیحوصلگی وبیتفاوتی باعث شده خیلی به چون وچرای حرفها و نوشتههایمان فکر نکنیم. با چیزی مخالفت میکنیم در حالیکه منظورمان چیز دیگری است از چیزی خوشمان می آید درحالیکه واقعا از آن متنفریم و مدتی که بگذرد می بینیم چه اصرار بیهوده ای در اثبات و تأیید آن کردیم. این حس لعنتی هم بدجوری خفت استدلال و منطق را گرفته و به هر چیزی می خورد و به راحتی اثبات می کند:حسم اینو میگه!حسم اینو می خواد!حسیه منطق نمیخواد! ودیگر نیست که وقتی با سر زمین خوردیم به اشتباه بزرگی که کردهایم اعتراف کند...
با همه این حرفها دوست داریم حرف بزنیم و درباره همه چیزهایی که دوست داریم مثل ادبیات و سینما و فرهنگ و اجتماع و چیزهای دیگر، بنویسیم. اما من باید با خودم لااقل روراست باشم ودر حک کردن کلمات دقت کنم تا خودم را گول نزنم. خصوصا وقتی قرار است درباره چیزهای مهم و تأثیرگذارحرف بزنم. و اینکه پوسته تظاهر و همه چیزدانی (هم از نوع روشنفکری وهم از نوع آخوندی) من را به جاهل کامل بدل نکند.
حالا باید دید با شکستن این پوسته چقدر خودم را لو میدهم و چقدر میتوانم حرفهای حسابی و طرفه بنویسم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر